باما باشید:
تازه ترینها:
2019-01-14

طوفان نوح در کنار ما - بخش دو فصل سوم



ساختارها، مکانیزم و
شیوه های برونفکنی

ببرونفکنی به یک اندازه یک ساختار، یک مکانیزم ویک عمل است. جزء آخری [یعنی وجه عمل] اهمیت خاصی دارد، و آنهم نه فقط به لحاظ تحلیلی، بلکه به این خاطر که ساختار اجتماعی و مکانیزم ها هم در نهایت در جریان عمل موجودیت یافته و اثر می کنند. برونفکنی را به عنوان یک عمل اجتماعی درک کردن به این خاطر مهم است که فقط از این طریق می تواند، به عنوان [امری] انتزاعی، بیگانه و خارج از موضوع، جلوه نکند. وجه عمل اجتماعی است که، خودِ مارا -عمل برونفکنی مارا- به عنوان بازیگر، زیر نور می آورد؛ بدون پنهان کردن اینکه، این عمل در ساختاری جریان می یابد که برای ما به خودی خود قابل دسترس [نبوده] وابدا قابل درک نیست، و خودش را در مکانیسمی عملی می کند که ما به هیچ طریق آنرا مستقیم نمی توانیم تحت تاثیر قرار دهیم.

آگاهی بر هر ساختار و مکانیسمی که برونفکنی را ممکن می کند، تاییدی است، بر اینکه ما در عمل روزانه به طور مداوم در حال برونفکنی هستیم، بر اینکه در نهایت ما هستیم که جامعه برونفکن را سر پا نگه می داریم، چیزی بیشتر از تنها یک کاراکتر اخلاقی نیست. این یک کیفیت تحلیلی را شامل می شود: ما به این خاطر نیست که فعالانه برونفکنیم، چون بدجنس و یا خودخواه و یا عامل دست بیگانه و یا کنترلمان بدست دیگران می باشد( شاید اینها هم باشد ولی در این مورد باید کتابهای دیگری نوشته شود: توسط متکلمان، اقتصاددانان و متخصصین اعصاب). بیشتر از همه اینها، ما برون فکنی میکنیم چون ما این را می توانیم: چون ساختارهای اجتماعی مارا در این موقعیت قرار می دهد، چون مکانیسمهای اجتماعی این را به ما اجازه می دهد، چون مجموعه اعمال دور بر ما، ما را در این راه تایید می کنند. به مفهوم دیگر ما برونفکنی می کنیم چون کار دیگری نمی توانیم بکنیم: چون ساختار اجتماعی، مارا به آن مجبور می کند، چون مکانیسم های اجتماعی، مارا به آن سو می راند، چون کلی ترین اعمال محیط اجتماعی، مارا به آن سو ترغیب می کند. ما همه برونفکنی می کنیم چون در یک جامعه برون فکن زندگی می کنیم. در یک جامعه که در آن برای دزدان فرصت ایجاد می کند، در آن اجبار اجتناب ناپذیر حاکم است- در آن همه مجرمند و همه با هم مجازات می شوند. چنین تفسیری نه می خواهد مارا و اعمالمان را محکوم کند و نه ببخشد. خیلی بالاتر می خواهد این را بهتر درک کند، چرا ما برون فکنی می کنیم و اساسا چه کار بکنیم اگر ما در چنین بستری بتوانیم در مورد آلترناتیوهای ممکن تفکر کنیم. و آنهم امیدبخش تر، وقتی که رفتارمان خیلی ساده به عنوان غیر اخلاقی یا علائق پاتولوژیکی یا تحت تاثیر نفس توضیح داده شود.

ساختارها، مکانیسمها و عملکردها- اینها دسته بندیهای توضیح جامعه شناختی است که در اینجا به کار برده شده. بر این اساس مفاهیم مرکزی جامعه شناسی جامعه برونفکن شامل قدرت، سودبری و هابیتوس Habitus می شود. برونفکنی اولا فقط بر بستر عدم تقارن ساختاری در جامعه جهانی قابل درک است. برونفکنی در این جایگاه دوما به عنوان مکانیسم چند وجهی غارت جهانی فهمید می شود. و سوما در عمل روزمره در شکل یک هابیتوس برونفکنانه ی مخصوص عمل میکند، که در آن روابط غارتگرانه مبتنی بر ساختار قدرت مقصر بوده و این همواره باز تولید می شود. فقط با دیدن همه جانبه این سه وجه، ما به جامعه برونفکن نزدیک می شویم- و بحث ما قابلیت تداوم می یابد.

در بعد ساختاری، طرح برونفکنی هر گونه درک رایج بی عدالتی اجتماعی را به مفهوم، سلسله مراتب در آمد و ثروت، در چهار چوب جامعه ملی، در هم می شکند، نه تنها در ذهنمان، بلکه همچنین در تحلیلهای جامعه شناختی هنوزهم عمیقا ریشه دار و در جای خود محکم هستند. در واقع تحقیقات جامعه شناسانه در مورد بی عدالتی در دهه های گذشته در دسته بندی های زیادی، بی عدالتی «افقی»(جنسیتی، قومی، سنی و امثالهم) همچنین همپوشانی شان و یا تقویت متقابل شان، توسعه یافته و در نتیجه [تحقیقات جامعه شناسانه] به صورت متناسب با جامعه جهانی پیچیده تر شده است. ولی همچنان مثل قبل نگاه «عمودی» به «بالا» و «پائین» در ساختار توزیع درجوامع ملی وجه غالب را دارد- و این بی دلیل نیست، چونکه بی شک این شکل بی عدالتی مثل قبل عظیم است. (و در این اواخر هم هنوز گرایشی رو به افزایش دارد). در هردو حالت، در چشم انداز«افقی» ویا همچنین «عمودی»، در نگاه به روابط توزیع درتک اجتماعات ، دامنه دید جامعه شناختی به طور غیر قابل قبولی محدود می شود. نقدی رشد یابنده که حداقل از دو دهه قبل بر«روشهای ملی گرایانه» در تحقیقات نابرابری - یا تمرکز علایقشان بر رفتارهای داخلی دولتهای ملی بر روی نابرابری در همان کشور- تا به امروز اعتبارشان را از دست نداده اند.

طرح جامعه برونفکن می خواهد در مقابل به طور مداوم چشم انداز را توسعه دهد. تا جاییکه توجه به دامنه عملکرد نابرابری اجتماعی، در ابعادجامعه جهانی بشود. در ابعاد جهانی نیز یک سلسله مراتب «بالا» و «پائین» وجود داردکه به طور تقریبی با قطب بندی جهانی «شمال» و «جنوب» هم ردیف است- بهرحال در میان آنها[یعنی این دوقطب] به اندازه ای نابرابری رشد کرده است که در میان هیچ یک از جوامع ملی در دنیا به تنهایی نمی توان یافت. قبل از هر چیزهم ولی در سطح جامعه جهانی نابرابری «افقی» حاکم است. در یک نگاه دقیق «بالا» و «پائین» جهانی، به عنوان یک ساختار پیچیده و بهم پیوسته‌ی جهان گستر از موقعیتهای بهم مرتبط، نقش می یابند: هر موقعیت گرفته شده در سیستم نابرابر جهانی در ارتباط و با ارتباط با دیگران است، موقعیتهای مرتبط با یکدیگر هریک را در جایگاه خودش باید دید. فقط با این چنین دیدنِ رابطه هایِ متقابل در این ابعاد و مرتبط با هم در ایجاد موقعیت است که کلا یک درک مشخص از شرایط نابرابر ممکن می باشد.

تحقیقات نابرابری به زبان آلمانی به طور قابل توجهی توسط جامعه شناس آلمانی "راینهارد کرکل" Reinhard Kerckel ترویج شد، به این معنا که دسته بندی «مرکز» و «پیرامون» را به خود اختصاص داد- در حالی که در آنجا تا مدتها این وجه به طور واقعی مطرح نبود. با تحلیل شبکه ای از مرکز و پیرامون، ساختار نابرابرجهانی «بالا» و «پائین»، یک میدان قدرت نا متقارن می شود، که موقعیتها در ساختار اجتماعی دنیابه عنوان نابرابر، وارتباط نابرابربین چیدمانهای آن قابل روئیت خواهد شد: شرایط زندگی و پیشرفت، کار وتولید، تحرک و مصرف در یک «محل» از ساختاراجتماعی جهانی، با کل مجموعه ازشرایط زندگی، پیشرفت، کار، تولید، تحرک ومصرف «جاهای دیگر» وابسته است.

برای یک تحلیل از نابرابری در جامعه جهانی - و همراه آن برای جامعه شناسی جوامع برونفکن- مسئله درهم آمیختگی شرایط زندگی تعیین کننده می باشد. این قبل از هرچیز بدین معناست که: نابرابری کمتر یا بیشتر « روابط داخلی» جوامع ثروتمند در اروپا و یا آمریکای شمالی را بدون ارتباط با شرایط «بیرونی» آنها، یعنی«روابط داخلی» در کشورهای مناطق فقیر جهان، به هیچ عنوان نمیتوان درک کرد. حتی در مفهومی درشت تر اصلا دیگر«روابط درون» اجتماعی و به مثابه آن «روابط برون» اجتماعی وجود ندارد( اگر هم اصولا باید وجود داشته باشد). تنها چیزی که وجود دارد نامتقارن بودنِ روابطِ درونیِ یک جهان است: یک دنیای گسترده در تمام کره، که ساختار آن به وسیله نابرابریهای مرتبط با هم شکل گرفته است، و فضاهای اجتماعی محلی در این ساختار نابرابر جامعه جهانی جاسازی شده است.

از این منظر نوک کوه یخ -یعنی دنیای جوامع ثروتمند- دقیقا همان بخش قابل رویتی از یک ساختار اجتماعی جهان است که بخش بزرگی از آن برای ما غیر قابل رویت است. نوک آن بالای آب قرار دارد، چون بخش اساسی بمراتب بزرگتری از آن در زیر می باشد- که از نظر فیزیکی قابل درک است- تحلیل اجتماعی و با نگاه سیاسی جامعه نشان می دهد که اشاره به این وابستگی ساختاری همچنان جنجال برانگیز می باشد. تئوری امپریالیستی لنین - نوشته شده در بیشتر از صد سال قبل -تصریح کرده بود که زندگی نسبتا مطلوب کارگران مزدی در کشورهای سرمایه داری به طور قابل توجهی مدیون سودهای افسانه ایی بودند که توسط مستعمره ها ی خارج از اروپا تولید می شده و به کشورهای استعماری اروپا سرازیر می شده است. ولی چه کسی امروزه هنوز لنین می خواند؟ چه کسی اصلا از«استعمار» سخن می گوید، حد اقل به عنوان رابطه مسلط جهانی و رابطه نابرابر، به آن مفهوم دیگر مطرح نیست، بلکه چنانکه هابرماس معتقد است به جای آن یک دنیای بشدت اقتصاد محور در کشورهای صنعتی پیشرفته، در«مرکزیت» رخدادهای جهان قرار گرفته است. به این ترتیب از استعمار«خوب قدیمی» آن موقع و نه از دیروز، چرا که عواقب آنها هنوز احساس می شود، به طور قابل توجهی جوامع برونفکن امروزی شکل گرفته اند.

بدین طریق ما به بعد دوم برونفکنی می رسیم، بعد مربوط به روند آن. مرکز ارائه کلمه کلیدی آن در این مورد، جامعه شناس و تاریخ دان آمریکایی کارلس تیلی Charles Tilly است، که در اثر خود همواره بر تعامل کنونی تولید نابرابری اجتماعی تاکید می کرد. تیلی نابرابری را به طور کلی به عنوان رابطه بین انسانها و یا گروههای انسانی تعریف می کرد که در رابطه متقابل بین آنها، برای یک طرف منافع بیشتری بدست می آید تا برای طرف دیگر. با نگاه واقعی در اصل هر چیز ممکنی به عنوان موضوع معامله می تواند باشد: می تواند کالای مادی و یا غیر مادی باشد، کار و یا تفریح، پول و یا عشق باشد. تعیین کننده برای تحلیل جامعه شناختی بیشتر از هر چیزاین واقعیت است، که نا برابری بر اثر معامله متقابل انسانها ایجاد می شود- و از این ارتباط اجتماعی در گذر زمان خود به خود، یک دینامیسم تشدید کننده نابرابری نتیجه می شود.

برای ارتباطات نا برابر با مشخصه نامتقارن، موقعیتهای مختلف اجتماعی به بازی گرفته می شوند، چیزیکه بازیگران متقابلِ دخیل در معامله می پذیرند: یک طرف از ابتدا بیشتر بدست می آورد، قبل از هر چیز به خاطر منابع قدرتمند تری که نسبت به آن دیگری داراست. فرا تر از آن ولی، منبع عدم تقارن در جریان ادامه معاملات تشدید می شود، تا جایی که منافع همان طرف به طور سیستماتیک در یک طرف رابطه- و آنهم همواره طرف قدرتمند تر- انباشته گردد. این مولد و تعمیق کننده ساختار نابرابری، در طول زمان و در نهایت به وسیله دسته بندی های اجتماعی پشتیبانی می شود، این هربار از سوی بازیگران قوی تربه بازی گرفته می شود و - دقیقا به خاطر برتریِ داده شده و یا بدست آورده شده ی قدرت- به همین شکل می تواند اجرا شود. به طور معمول اینها تکمیل کننده دوجانبه هستند، که هردو موقعیتِ رابطه ی اجتماعی، بهم گره می خورند و تداوم بازتولید نابرابر ساختارسود را موجه نشان می دهند:همه آن دسته بندیهای متمایزی که، به عنوان مثال بین متمدن ها و وحشی ها، سفیدپوستها و سیاه پوستها، زرنگها و تنبلها، از فاتحان اسپانیایی در جنوب تا مهاجران اروپایی در شمال قاره آمریکا و تا همین آخر فرستادگان اتحادیه اروپا در یونان، همه نمونه هایی از تعاریف اجتماعی است که با آن خط مرزی بین سود بران و ضرر دیدگان یک رابطه اجتماعی کشیده می شود و از قبل شناخته شده هستند.

همچنین تمایز بین مردها و زنها ونیز مرزکشی که به آن گره خورده، قدرت نامتقارن و دینامیسم نابرابر مبنی بر تقسیم جنسیتی کار اجتماعی همه اینها چیزهای شناخته شده ای هستند. اتفاقی نیست که انتقاد فمینیستی به جدایی و تقابل اجتماعی از تولید(در اینجا تولید یعنی کاربامزد در بازار-مترجم) و بازتولید(بازتولید منظورکار بدون مزد در خانه-مترجم) و همچنین از مشاغل «تولیدی(مولد در بازار-م)» و«بازتولیدی (غیر مولد در خانه-م)» به عنوان سرچشمه مرکزی یک طرح برونفکنی جامعه شناختی می تواند تاثیر داشته باشد. ودر سرمایه داری صنعتی پیشرفته بعد از جنگ جهانی دوم، مدل اجتماعی شده کار به عنوان کار مزدی بر اساس «نان آور بودن مرد» عملی شده، در عین حال به عنوان یک نمونه اولیه جهت تعاریفِ مبتنی بر برونفکنی، نقش بازی کرد: تعیین به اصطلاح «شرایط عادی کار» -یعنی شغل تمام وقت دائم ومعمولا در محل کار«تولیدی»- برای بخش بزرگی از مردان استنباطی بود بر تعاریف اجتماعی کار «بازتولیدی(کار خانگی-مترجم)»- تربیت و نگهداری و مراقبت و خانه داری- که توسط زنان، فرای بازارکار به طور رایگان، عمل می شد. کارهای روزانه پدر میتوانسته به کسب و کار تعلق داشته باشد( وروزهای شنبه هم که معروف به ماشین شویی)، ولی در تدوین قانون ازدواج در رابطه با مادر این بود که، از دوشنبه تا یکشنبه به بچه ها وبه آشپزخانه تعلق دارد( و بهر جهت بعضی وقتهاهم به پدر). شغل بازتولیدی به جنس زن اختصاص یافته، تا از آن تنها برسمیت شناختنِ مولد بودنِ کار مرد منتج گردد، و در مجموعه خانوادگی مخفی بشود، به وسیله نپرداختن مزد، از نظر اجتماعی کم ارزش، و توسط شرکتها آنرا همچون کارگر شاغل ولی رایگان تصاحب کنند. باید گفت دقیقا یک برونفکنی کلاسیک که بر روی یک مکانیسم اجتماعی کلاسیک عمل می کند. یعنی دقیقا استثمار.

چیزی که قبل از اینها هم در فرورفتن در علوم اجتماعی ناپدید شده بود، [یعنی] واژه «استثمار» را چارلز تیلی Charles Tillyدر اشاراتش به ارتباط معنی پروسه تولید نابرابری، خوشبختانه آنرا باز سازی کرد. تقریبا تئوری امپریالیستی لنین همان قدر بدنام شد که تئوری استثمار مارکس که در پایان سوسیالیسم دولتی فقط برای رد عمومی تفکر مارکسیستی در موارد پایانی توضیح داده می شد. تیلی طرح استثمار را با مبدا متصل به آن در تئوری ارزش کار توضیح داد و آنرا به عنوان اولیه ترین مکانیسم ایجاد نابرابری اجتماعی بیان کرد: استثمار همیشه بعد از آن اتفاق می افتد، که وقتی انسانها یک منابعی را داشته باشندو یا اینکه آنرا تحت شرایطی بتوانند داشته باشند، که آنها را قادر سازد که دیگر انسانهارا به تولید ارزش افزوده آنچنان بگمارند، که خودآنها به طور کامل از حاصل بهره وری تولید شده و یا بخشی از آن بی بهره بمانند. این ارزش افزوده حتما نباید شامل کار و یا زمان کاری که کارگر در قبال آن مزدی دریافت نکرده باشد، بلکه به عنوان سود کارفرما اختصاص یابد- یعنی استثمار در مفهوم مارکس. این می تواند به عنوان دریافت امتیازیکجانبه، بدون جبران دریک محدوده روابط اجتماعی، فرموله و ارائه شود: به عنوان ذخایر معدنی کشورهای دیگر، دانش فرهنگهای دیگر، انباشت اجباری برای دیگر انسانها.

تیلی به عنوان مکانیسم تکمیلی جهت ایجاد نابرابری در استثمار، به همین تجمع فرصت های طلایی اشاره دارد. opportunits hoarding به این صورت که، دستیابی به یک منبع، چیزی که امکان استثمار و یا به عبارت دیگر تصاحب یکجانبه ارزش اضافی را ممکن می گرداند، محدود به اعضای یک گروه خاص می شود. این معادل آن چیزی استکه ماکس وبر به عنوان «محدودکردن اجتماعی» معرفی کرده: این همواره به این ترتیب انجام می شود که وقتی آن محدودیت و خود آن گروه محدود شده -و مسدود شده در برابردیگران- خودش را در شرایطی می بیند که یک منبع خاص و یا فرصت تملک و یا تصاحب یک منبع خاص را تنها برای اعضای آن گروه نگه دارد. محدودکردن اجتماعی هر گونه مکانیسمی است که به اعضای گروه، این امکان را می دهد که، غیر اعضا را از بهره بری از استثمار، محروم کرده و منافع استثمار به خودشان منحصر گردد.

استثمار و محدودکردن اجتماعی با هم مشی و روال جامعه برونفکن را بازی می کنند. واژه استثمار جدا از کاربرد آن در ارزش کار، اجازه می دهد که نه تنها رابطه بین کار مزدی و سرمایه، بلکه همراه آن رابطه افقی بین تصاحب منابع و محروم کردن از آن را به عنوان روابط استثماری درک کنیم. مثل نسبت تفکیک جنسیتی بین کار تولیدی و کار بازتولیدی - و یا نسبت بین کارگران در مناطق مختلف جهان. در زمان امپریالیستی اروپا، به عنوان مثال کارگران محلی عملا در کاربرد استثمارگرانه سرمایه در مستعمرات خارج از اروپا ذینفع بودند. قدرتیابی سازمانهای سیاسی آنها در نیمه دوم قرن 19 تضمین کننده آن بود که شرایط کاری خودشان رابتوانند به مرور بهتر کنند - به قیمت نه تنها بازار کار حاشیه، که محافظت نمی شد، بلکه قبل از هرچیز به قیمت کار اجباری و مزد کم در اقتصادهای پیرامونی جهان، جایی که واقعیات اجتماعی «استثمار برهنه» تری را ایجاب میکرد.

همیشه در هر زمانی اصل عمل دوگانه برونفکنی بیانگر اینستکه: فرد این کار را میکند، چون می تواند این کار را بکند و یا چون فرد کار دیگری نمی تواند بکند. فرد هزینه عملش را به دوش دیگری تلنبار می کند، چون او در این موقعیت است و یا چونکه از نظر اجتماعی در چنین موقعیتی قرار داده شده است. فرد می گذارد که دیگری هزینه ایجاد رفاه اورا بپردازد، چون فرد در یک موقعیت اجتماعی قرار گرفته که این امر را به او اجازه می دهد. نمونه اعمال برونفکنی درون اجتماعی به غیر از چیزی به عنوان « حاکمیت طبقه » مزد بگیران اروپایی در زمان امپریالیسم اشاره دارد همزمان به پدیده مکمل تری:[یعنی به اینکه] فرد همواره برونفکنی می کند چونکه باید بکند. فرد در درون ساختار قدرتی جای گرفته که تلنبارکردن هزینه ها بر گردن دیگران را طلب میکند و یا دقیقتر اجبار می کند. و فرد در مکانیسمهای رقابتی گرفتار است، که اثرات برونفکنی به عنوان امر عادی و یا برونفکنی به عنوان عمل عادی مجاز می شود.

حال میرسیم به آخرین بعد، بعد سوم، که این بعد تعیین کننده جامعه برونفکن است، بعد عملی. و ایده و طرحی که توسط جامعه شناس فرانسوی "پیر بوردیو" طرح و ارائه شد، طرح [1] هابیتوس Habitus. از نطر بوردیو هابیتوس یک سیستم از چیدمان و گرایشات عملی است که به طور معمول با جایگاه یک انسان و یا گروهی از انسانها در یک ساختارمفروض با موقعیتهای اجتماعی نابرابر، ارتباط دارد- و بر اعمال اجتماعی این انسان و یا این گروه معمولا تاثیر می گذارد. از یک طرف اساس بر آگاهانه بودن طرحِ کرداری و اجرای عملی کامل آن و از طرف دیگر ولی، هابیتوس از هوشیاری عمل کننده خارج می باشد. برعکس هم می تواند باشد: می تواند عمل هابیتوسی درناخودآگاه باشد، که البته همیشه مستقیم تاثیر اجتماعی هم دارد.

کسی که به عنوان مثال خودش را در موقعیت بازنده در ساختار نابرابر بیابد، بعد تلاش می کند که این موقیعت را به نفع یک موقعیت بهتر ترک کند، و متقابلا یک هابیتوس رشد یافته ای را ظاهرسازد. مگر اینکه شرایط محرومیت، نشان از چنان ثباتی داشته باشد که، تغییرش بدون چشم انداز، و موقعیت اجتماعی فرد برای رفتن به گروه بهتر، دست نیافتنی و دور از دسترس باشد، آنطورکه یک هابیتوس جبری ساخته شده که رفتارفرد فقط برای بدست آوردن حداقل نیاز زندگی جریان یابد. در طرف دیگر آنهایی که از نظر اجتماعی کمی بهتر هستند به این موضوع توجه دارند که شرایط اولیه نسبی شان را حفظ کنند به طوری که از یک طرف به مرزکشی با کسانی که با توجه به هابیتوس، کمتر ثروتمند هستند، نائل شوند و از طرف دیگر با آن بالاها حسادت می کنند و یا به آنهایی که بر اساس اظهار نظر عمومی امکان بهتر زندگی کردن و یا مطلقا به بهترین شکل زندگی کردن را دارند. آنجا هم در ساختاراجتماعیِ مناطقِ، عینی و یا ذهنی، برترِ مورد نظر، در بین معدود خوش بختها، دوباره یک هابیتوس محرزمسلم و یا قابل تامل،برای تاحد ممکن مرزکشی و سرآمد بودن ایجاد می شود، که مطابق با رفتار روزمره اظهار می گردد: از اعتماد به نفس و رفتار«طبیعی» با برتری خود، تا خودنمایی خود خواهانه یا توجیه تهاجم گونه.

برای یک تحقیق جامعه شناختی از جامعه برونفکن اکنون قدم تعیین کننده تحلیلی در این است که طرح هابیتوس تعیین شده توسط بوردیو در مفهوم بالا که برای واقعیات اجتماعی درون اجتماعات منظور شده به محدوده اجتماعات در ساختار نابرابر جامعه جهانی ارتقاء یابد. در چنین زمینه ای، کشورهای شمالی جهان به طور کلی، صرفنظر از گوناگونی و تفاوت ساختاراجتماعی درونیشان، امتیازات دارا بودن موقعیت ویژه را دریافت می کنند. و در رابطه با چنین موقعیتی می توان از هابیتوس برونفکنی صحبت کرد، از یک هابیتوس مربوط به افراد و همچنین مربوط به اجتماعات- وضعیت گروهی و قشرهای اجتماعی، جامعه ملی و بالاخره کل مناطق جهانی- یک عمل تکمیل شده بر اساس هابیتوس از تلنبار کردن هزینه های مربوط به وضعیت زندگی شان بر دوش دیگران و همزمان چشم بستن بر وابستگی ساختاری این سبک زندگی روزانه شان. و دقیقا همین مسئله مرکز توجه این کتاب است. چیزی که اینجا به عنوان جامعه برونفکن مشخص شده است، به طور کاملا واضح زندگیش ازیک هابیتوس مشخص حیات می یابد، که اعضای جامعه برونفکن به این صورت مطمئن آنرا بروز می دهند و الگوی زندگی روزمره آنهارا تعیین میکند. این هابیتوس برونفکنی به موقعیت خاص فردی و اجتماعی ساختار نابرابر اجتماعی جهانی متصل است. فرد باید بتواند این را در مفهوم کلمه، به لطف موقعیت خودش در فضای جامعه سرمایه داری جهانی انجام دهد: این همچنین پیش آگاهی به چگونگی انجام اعمال و ساختار ارتباطی، نمایان کننده یک امتیاز نسبی در سیستم جهانی سرمایه داری است.

به این وسیله ابزار تحلیلی جهت روشن ساختن زوایای جامعه برونفکن فراهم می آید: برونفکنی یک مسئله مربوط به قدرت، استثمار و هابیتوس است. در جامعه برونفکن قدرت، در این فرصت وجود دارد که، هزینه های شیوه زندگی خود را به دیگری انتقال دهد- و این فرصت به طور ساختاری نابرابر توزیع شده است. اینطور است، چونکه جوامع مشخصی موفق شده اند که امکان برونفکنی را برای خودشان تصاحب کنند و همزمان از دیگران دریغ دارند. این دیگران به توسط موقعیتهای قدرتمند استثمار می شوند، تا جاییکه می بایستی ترجیحا هزینه های برونفکنی را تحمل کرده، ولی از منافع آن به طور دائم بی بهره بمانند. نابرابری قدرت و دینامیسم استثماری در جوامع برونفکن توسط یک هابیتوس اختصاصی، عمل استثمارگرانه ناشی ازموقعیت قدرتمندانه، در اجتماع موثرو دارای ثبات می شود: برون فکنی برای آنها به عنوان یک عمل اجتماعی، که آنها به عنوان عمل ممکن، متداول ومجاز احساس میکنند، و آنجا به عنوان امری قطعی برداشت می شود.

در واقع این متناسب است با عملی کردن ساختارها - ادامه تعریف تیلی از مکانیسمهای نابرابری - بازیگری شرایط عمل. از جامعه برونفکن یک دینامیسم خود تقویت کن نتیجه می شود: که برای ساختار قدرت جهانی یک هابیتوس برون انباشت را ممکن می سازد، جابجایی و جایگزینی هزینه های رفاه مرکز به پیرامون، و این هابیتوس به طور چشمگیری به آن طرفی می رود که روابط استثماری اجتماعی به ضرر پیرامونی‌ها به طور دائم تثبیت گردد. چیزی که از زمان "یوسف شومپِتِرز" Joseph Schumpeters تئوریِ اقتصادیِ دینامیسمِ رشد سرمایه داری به عنوان «تخریب آفریننده» تابلو شد، یعنی ایده تخریب و جایگزینی ساختارهای «کهنه» به نفع«نو«، با این پس زمینه، به عنوان یک روایت موثر و ساده ی مشروعیتِ جامعه ی برونفکن مشخص شد. چرا که هردو جریان آفرینش و تخریب بعضا زمانی، مکانی و اجتماعی از یکدیگر جدا می افتند. آفریننده - ممکن کردن رفاه - برای جامعه برونفکن در یک طرف: مخرب - ممانعت از رفاه - متقابلا برای دیگران.

پاورقی از مترجم است ------------------------------------------------------------------------------------------

1 - عادت واره یا منش (Habitus) : واژة قدیمی لاتین و به معنی ”شیوۀ بودن“ است که ریشه در اندیشه های ارسطو و یونانیان باستان دارد و در دوران جدید نیز به وسیلة امیل دورکیم برای اطلاق به رفتارهای متمایز کنندة اجتماعی در جماعت های انسانی کمابیش بستۀ سنتی یا مدرن به کار گرفته شده است، اما بوردیو از این واژه تعبیر جدیدی ارائه می دهد و آن را مجموعۀ از قابلیت‌ها تعریف می کند که فرد در طول حیات خود آنها را درونی کرده و در حقیقت بدل به طبیعتی ثانویه برای خویش می کند، به گونۀ که فرد بدون آنکه لزوماً آگاه باشد بر اساس آنها عمل می کند.
منش، ترکیبِ پیچیده از ابژکتیویته و سوبژکتیویته اجتماعی برای ساختن شخصیت افراد نیز هست که هر شخصی را از دیگری متفاوت می کند. (نقل از سید حسین اشراق)


فصل قبلی فصل بعدی

تمام حقوق مطلب فوق محفوظ و در اختیار سایت manotoma.de می باشد. برای انتشار این مطلب فقط مجازید از کد زیر برای انتقال مستقیم آن استفاده کنید.
برای دریافت کد و انتقال آن به وب سایت خود، بر روی embed کلید کنید.