باما باشید:
تازه ترینها:
2019-03-28

زمینه های فرهنگی نابسامانی های سیاسی معاصر:
اشکالات عمده تاریخنویسی و شرقشناسی در اروپا



فرهاد قابوسی

مقدمه و منظور: ریشه برخی از تنش ها و نابسامانی های عمده دهه های اخیر شرق، همچنانکه سوابق شان نشان می دهند، در عدم تعادل رابطه میان شرق و غرب نهفته است. عدم تعادلی که ناشی از دخالت های مستمر غرب در شرق، در عین عدم شناخت و تفاهمش با فرهنگ های شرقی، بوده است. عدم شناختی که ناشی از آن تصویر ذهنی است که غرب از شرق، با نگاه از زاویه برتری فرهنگی غرب نسبت به شرق، طرح کرده است. در این رابطه است که یا باید اشکالات اساسی عملکرد فرهنگ اروپا را در رابطه با دوام کنترل غربی توزیع غیر عادلانه ثروت نسبت به شرق، ناشی از اشکالات اساسی اندیشه اروپائی بعنوان عامل محرکه فرهنگ اروپائی تلقی کنیم. و یا آنچنانکه برای دفاع از اندیشه اروپائی در برابر انتقادات اساسی سعی می شود، اشکالات مذکور را همچنانکه نظرگاه اصلی غرب در پی القاء آنست، ناشی از بی شعوری شرقی و لذا ناتوانی فرهنگی شرق بپذیریم. در حالیکه این وضعیت ربطی به "شعور" ندارد و مثلأ در مورد آفریقا بعنوان نمونه بارز آن، ناشی از عواقب انسانی، روانی و اقتصادی برده داری بوده است. زمانی که برده داری سیستماتیکِ ضروریِ صنعتگرائی غرب در طی پنج قرن مداوم میلیونها تن از بهترین نیروی کار آفریقا را از این سرزمین خارج و به بردگی کشانده است، و شاهد بودیم که ضعف اقتصادی (غیر قابل مقایسه با آنچه که در شرق برقرار بود و هست) اروپای باشعور! اوایل قرن بیستم را به چه وحشیتی کشاند، و یعنی نه تنها "شعور" بدون زمینه رفاه اقتصادی که کنترل آن بدست غرب مانده است، معطوف به پیشرفت نیست، بلکه وقتی مقیاسات شعور صرفأ وسیله غرب بر اساس اندیشه غربی تعریف می شود، تحصیل آن جز با نفی اندیشه شرقی میسر نیست. همچنانکه نمی توان چشم بر این پوشید که میان آرمانهای "انسانی" و "اخلاقی" فرهنگ غربی منعکس در "دموکراسی" و "آزادی" و رفتارهای فرهنگی غرب مخصوصأ نسبت به شرق تفاوت بسیار است، لذا پذیرفتن آن آرمانها بعنوان مقیاس فرهنگی رفتار اجتماعی برای انسان شرقی مشکل تر است. معمولأ عملگرایان این اشکال را با منافع عملی عملکرد اجتماعی آرمانهای مذکور در غرب پاسخ می دهند. لذا ارزیابی من شرقی از فرهنگ شرقی (بدور از تاثیر تصور اروپا محور اروپائی از شرق) نقش اساسی در ارزیابی منافع پذیرش احتمالی آرمانهای مذکور در شرق بازی می کند.

..........................................................

معرفت شناسی علمی اندیشه و اعتبار منطقی عام نتایج قابل تجربه علوم پایه نشان می دهند که انحصار دستگاه مختصات لازم برای هر اندیشه ای به نوع خاصی از آن دستگاه، مخدوش کننده نتایج اندیشه خواهد شد. باین معنی که هرچند استفاده از سیستم مختصات خاص معمولأ ضروری اندیشه است، اما استفاده از دستگاه مختصات خاص که تسهیل کننده اندیشه اند همواره منجر به تحصیل نتایج ظاهری (ذهنی) خواهند شد که واقعیت خارجی ندارند. به معنی دیگر برای تصحیح این عارضه یا می بایستی در اندیشیدن از سیستم های مختصات خاص پرهیز و در صورت امکان به سیستم های عام و پیجیده تر مختصات قناعت کنیم، و یا اینکه برای تعیین مختصات فکری به سیستم های مختلف مختصات رجوع و نتایج حاصله را با هم مقایسه و تطبیق دهیم؛ تا نتایج اندیشه وابسته به مختصات پیشفرض شده نبوده و انعکاس واقعیت، مستقل از دستگاه های مختصات اندیشه باشند.

اندیشه اروپائی تاکنون تنها در سیستم مختصاتی اندیشیده است که در طول قرنها از مواهب آن قانع شده است. لذا باوجود اقناع اندیشه اروپائی از فواید این سیستم مختصات، صرف انحصار به آن مخالف تطابق نتایج آن با واقعیت و عدم اعتبار منطقی آنهاست. مخصوصأ اگر متوجه باشیم که سیستم مختصات استفاده شده در اروپا، سیستم مختصات مخصوصی است که در آن برای سهولت اندیشه فرایض اساسی بکار گرفته شده است. ما پیشتر به موارد اساسی خصایص اندیشه اروپائی نظیر "تجزیه گرایی" و "تعقل بدون تجربه" پرداختیم (1). لذا در اینجا بیشتر روی خصیصه مرتبط "کلامزدگی" عقل اروپائی تامل می کنیم که محتوی عمده آنچیزی است که میان نیمه باسوادان ایرانی به فلسفه اروپائی مشهور شده است.

یکی از عوارض کلامزدگی اروپائی اینست که شخص ناوارد به منطق، تصور می کند که اندیشمندان اروپائی همه مقیاسات و امور اندیشه را بطرزی منطقی تعریف کرده اند. و به این سبب می پذیرد که مثلأ آنچه از قلم مورخین و شرقشناسان غربی در مورد شرق تراوش می کند، عین حقیقت است. در حالیکه نه تنها چنین نیست و حتی بسیاری از اساسی ترین مقیاسات اندیشه در اروپا، که تعاریف دیگر مرجوع به آنها هستند، تعریفی ندارند. بلکه متفکرین اروپائی بجهت نا کارآئی "تعاریف" خود از بسیاری مقولات و مفاهیم مصطلح، خود نیز به تعاریفی که کرده اند، معتقد نیستند. و همه تعاریف مذکور را همواره با دخل و تصرف در محتوی بکار می برند. لذا تمامی اندیشه اروپائی مملّو است از مصطلحات تعریف نشده و مصطلحات غلط تعریف شده و اساسأ متناقض. و نه تنها مفاهیم اساسی علمی بلکه مخصوصأ مقولات فرهنگی مستعمل نظیر "نژاد" و "نژاد پرستی" که تاثیر اساسی در مواضع کلی شرقشناسی داشته اند هرگز تعاریف منطقی دقیقی نیافته اند. لذا عقل تشخیص می دهد که وقتی مثلأ اصطلاح "نژاد" خود حتی در بیولوژی تعریف نشده باشد (2)، سخن گفتن از تعریف "نژاد پرستی" جز سخافت منطقی چیز دیگری نیست. کمااینکه اکنون بر طبق قرارداد، از انواع نژاد پرستی ها نظیر "نژاد پرستی فرهنگی" سخن گفته می شود تا این نقیصه منطقی بطریقی جبران شود. همچنانکه اولأ اکثر این "تعاریف" قراردادهای کلامی غیر متکی بر علم و منطق هستند که بسته به محل مصرف شان قابل تطبیق و تکمیل هستند. و ثانیأ تعریف نژاد پرستی اگر می توانست می بایست مبتنی بر مقیاسات "ژنتیکی" باشد که دقیق تر از معیار های عام بیولوژیکی محسوب می شوند. اما هیچکدام این تعاریف (بیولوژیکی یا ژنتیکی) نژاد و نژاد پرستی موجود نیست (2). با این مثال نشان دادیم که تکیه بر "تعاریف" معمولأ غلط که میان نیمه باسوادان ایرانی و غیر ایرانی رایج است، جز برای توجیه نظریات من در آوردی اقتباس شده از مولفین درجه سه اروپائی مصرفی ندارد. چه اگر تعاریف مذکور محتوی منطقی می داشتند تاثیرشان در متن فرهنگ اروپائی غیر از آن می شد که می بینیم. همچنانکه یکی از خصایص این تعاریف غیر منطقی و بی محتوی اینست که حتی مورد فهم متفکرین اروپائی نیز نشده است. چون طبعأ بسیاری از اندیشمندان اروپائی باوجود اطلاع از تعریف "نژاد پرستی" در فرهنگ اروپاست که به نژاد پرستی روی آورده اند.

برای اینکه سخافت چنین تعاریف ظاهرأ علمی! متداول میان نیمه باسوادان و نا کارآئی شان در عمل روشن شود، توجه به این امر ضروری است که مثلأ برای "نژاد پرستی" حداقل ده دوازده "تعریف" موجود است که شاید یکی از بهترین آنها تعریف غیر بیولوژیکی «آلبر ممی» است (3). همچنانکه اکثر تعاریف دیگر راسیسم نیز به جهت عدم وجود تعریف بیولوژیکی نژاد (2)، بالجبار غیر بیولوژیکی هستند. و اما این سوء استفاده از اسامی علمی نظیر بیولوژی بدون تسلط بر علم نه تنها مشخصه اساسی کلامزدگی اروپائی است بلکه وسیله عمده ای برای ارعاب شرق نیز می باشد. چون طبق قرار داد اروپائی که میان نیمه باسوادان ایرانی نیز متداول است، علم مختص غرب است و شرق غیر علمی می اندیشد. لذا نه تنها می توان از علم برای تسلط بر شرق استفاده کرد بلکه از وسایل ذهنی مربوط به علم نظیر کلام نیز می توان برای ارعاب شرق در سطوح فرهنگی سوء استفاده کرد. ارعابی که وسیله و موجب تسلط فرهنگی غرب بر شرق و رابطه نامتعادلی است که در ابتدا بحث کردیم.

باین ترتیب شرقشناسی آن علم ظاهری است که وجودش را مدیون خصیصه ارعاب فرهنگی شرق وسیله غرب است. رعبی که میان نیمه باسوادان شرقی نسبت به فرهنگ غربی نیز متداول است. همچنانکه متفکرین شرقی دیگر نظیر «ادوارد سعید» و «عبدالوهاب مدب» نیز پیشتر ایراداتی مشابه من بر "شرقشناسی گرفته اند (4). منتها آنها فراموش کرده اند که نشان دهند ریشه مسئله حداقل در حوزه فرهنگ به تبلیغ انحصار علم و فلسفه به غرب بر می گردد تا به این وسیله نتایج ضد شرقی، شرقشناسی "بعنوان علم قابل توجیه و ضروری بنظر رسند. اندیشه انحصار طلبانه ای که در میان برخی از نویسندگان ایرانی نیز طرفدارانی دارد. چه هرچند که این آرامش دوستدار بود که بخاطر ضدیت خصوصی با اسلام، "نیچه زدگی و ضد سامی (عرب) گری اش چنین تهمت ناروائی را به شرق زد. اما معمولأ کسانی که از علم بی بهره اند، یعنی چه طرفداران و چه منتقدین ظاهری آرامش دوستدار که اخیرأ بعنوان انتقاد از او دوباره نظریات او را تکرار می کنند، نیز در همین روال غلط می اندیشند.

زمینه اخیر! نا روائی های شرقشناسی و عدم تعادل نگاه غربی به شرق، به انحرافات فلسفی مهمترین نمایندگان قرون اخیر فلسفه اروپا بر می گردد. برای توضیح رابطه نژاد پرستی (ضد سامی) کانت (1) و باور اروپائی به انحصار علم به اروپا یاد آوری می کنم که کانت اصرار بر این داشت که ساکنان آفریقا و حتی سیاه پوستانی که به بردگی به اروپا آورده شده بودند و با فرهنگ اروپائی تماس داشتند، قادر به فهم و اندیشه در علم نیستند. و به این علت این طرفدار روشنگری هیچ اشکالی در این نمی دید که آفریقائی برده اروپائی( قادر به علم) باشد (5). لذا خیل اندیشمندان، مورخین و شرقشناسان اروپائی قرون بعد که اندیشه کانت را مقیاس اندیشه اروپائی و موجد "روشنگری" اروپائی می دیدند، طبعأ اشکالی در تمایلات نژاد پرستانه نیافتند. نشان خواهیم داد که آن "روشنگری" کانتی هم که عَلَم کرده اند، به جز از اشکالات اساسی محتوی، داستان دیگری دارد که کسان بواسطه سرسپردگی نسبت به فرهنگ اروپائی از آن مطلع نشده اند: حدیث عرض دوام بندگی کانت نسبت به "فردریک کبیر" در مقابل کلیسا که پس از عرض بندگی اولیه کانت به وی، در دانشگاه «کونیگسبرگ» پستی به او اعطاء ملوکانه کرده بود.

یکی از کسانی که تاثیر نامیمونی بر کلامزدگی و بیراهه روی اندیشه اروپائی در علوم پایه، تاریخ و در رکاب آن شرقشناسی داشت، همین کانت معروف است. که اگر دقت خویش در توجه به ساعات پیاده روی روزانه اش را به مسائل معضل علمی و فرهنگی که با آنها در گیر بود تعمیم می داد، احتمال داشت که ما را از عواقب سهمگین ساده اندیشی اش نجات بخشد. یاد آوری می کنم که بنص ریاضیدان معروف «هیلبرت» ، این تاکید کانت بر "احکام ترکیبی ماقبل تجربی" بود که سبب شده است تا «هیلبرت» بر ضرورت کمیات متافیزیکی در علم و یعنی "فرمالیسم" علم اصرار کند (1). لذا فورمالیسم کنونی علم و دور افتادن علم از نتایج تجربی، انعکاسی از نفوذ مخرب ایده آلیسم کانت در حوزه علم محسوب می شود. به همین روال در حوزه تاریخ شناسی نیز کسانی نظیر «دیلتهی» که تحت تاثیر کانت بودند، موجّد خرافات تاریخ شناسی شده ند. کمااینکه نه تنها جهد دیلتی در مخالفت با علوم دقیقه و جدّ او در تاسیس "علم تاریخ" بر مقولات مابعدالطبیعی تعریف نشده ای چون "ساختمان حیات ذهنی" (؟) به جهت مخالفت اش با علوم دقیقه که بر کمیات تجربی تکیه می کنند، تحت تاثیر کانت و "احکام ماقبل تجربی" او صورت گرفتند، بلکه در جوار آن مساعی دیلتهی برای جایگزین کردن "روح" بجای پدیده های طبیعت و تکیه اش بر تاسیس "علوم انسانی (روانی)" بر "تجارب درونی" (؟) نیز همه متاثر از ایده آلیسم کانتی بودند.

کانت که برخلاف سلَف نامدارش «لایب نیتز» از سواد منطقی و علوم پایه کم بهره داشت، تصور می کرد که با وجود این نقائص به صرف مقدمه چینی کافی می تواند به دقت در موضوعات بیاندیشد. در حالیکه حتی دکارت بهره مند از علوم پایه نیز به جهت کمبود سواد منطقی لازم برای این مباحث، باوجود مقدمه چینی کافی در این مسیر به سبب تقسیم نادرست عالم به "ممتد" و "متفکر"، به بیراهه رفته بود. تقسیمی که در انحراف علم و صنعت از زمینه طبیعی شان و نسبت به محیط زیست تاثیر منفی بسیار گرانی داشت. و این هردو مهمترین سازندگان اندیشه اروپای بعدی نظیر اکثر اسلاف و اخلاف شان، باستثناء لایب نیتز (بخاطر اقدام و اصرارش بر ضرورت توپولوژی در علم) متوجه نبودند که دستگاه مختصات اندیشه آنان اتفاقأ به سبب مقدماتی که چیده بودند، بسیار خاص و محتوی فرایضی! است که مولد نتایج ظاهری اندیشه در مباحث مختلف خواهد شد. نتایجی که به سبب ظاهر منطقی و سوء استفاده شان از علم، همچنانکه نشان می دهیم، مولد اندیشه های خطرناکی چون نژادپرستی باصطلاح معقول میان اندیشمندان اروپائی شدند. کمااینکه دقت در پیشرفت صنعتی غرب نشان می دهد که این پیشرفت نیز ناشی از انباشت توان نظامی و متعاقبأ مالی غرب از دوران رنسانس به اینسو بوده است و ربطی به اندیشه منطقی و انسانمند ندارد.

لذا اگر که فرایض نادرست سیستم مختصات اندیشه دکارتی را در تفکیک او از عالم به "متفکر" و "ممتد" که ناشی از "اصل دوم" روش عقل او "تجزیه موضوع مطالعه به اجزاء (ظاهری)" بود، ارزیابی کنیم. فرایض نادرست محتوی دستگاه مختصات اندیشه کانت را می بایستی در مواردی به بینیم که منجر به "احکام ترکیبی ماقبل تجربی" شده اند. فرایض "ضد تجربی" مهملی که بر اساس همین خصیصه می توانند تحت عنوان "فرایض ضد تجربی" مابعدالطبیعه باصطلاح منطقی خلاصه شوند. چه حتی در نظرگاه علمی کانت نیز که متکی بر نظریات نیمه علمی نیوتن بود، زمان و مکان نیز بعنوان "صور ملاحظه ماقبل تجربی" قرار داد شده اند؛ صوری که بنص کانت داده همان خدائی است که هندسه اقلیدسی را بر جهان مستقر ساخته است. و یعنی اصول اندیشه اروپائی نسبت به عالم و محتوی آن هم (به لحاظ مختصات زمانی و مکانی آن ها) و هم عینأ (به لحاظ تجزیه و طبقه بندی آن ها) از پیش داده شده اند. و ما صرفأ به قدرت تعقل و نه تجربه و به کمک تجزیه و تفکیک قادر به استخراج نتایج صحیح از اندیشه نسبت به عالم و آدم هستیم. لذا تکلیف انسان شرقی در قرون متعاقب با این اندیشه "نظامی" تنها این بود که بعنوان "جمادی" که قادر به فکر نیست و حق دخل و تصرفی در این معلومات ماقبل تجربی ندارد، حداقل برده فرهنگی آن معلومات خداداده بشود. مگر نه اینکه کانت انسان آفریقائی را حتی از "احساسات" انسانی نیز بری می دانست و درردیف حیوانات طبقه بندی می کرد (6).
نظریات دکارت به سبب تاکید وی بر خرافه تفکیک موجودات به متفکر (انسان) و مُمتد (جَماد) و تعمیم این خرافه فلسفه اروپائی بطور غیر مستقیم به تفکیک میان اروپائی متفکر و شرقی (آفریقائی) نامتفکر در جوار نظریات مشخصأ ضد سامی کانت بطور مستقیم مولد اندیشه های نژاد پرستی شدند. اندیشه هائی ظاهرأ منطقی و سوء استفاده کننده از علم که در تداوم به توجیهی برای استعمار کلاسیک شرق و جنایات نژاد پرستانه در اروپا تبدیل شدند. و این در حالیست که متفکرین شرقی چون مولوی چندین قرن پیشتر موَجّد فرهنگ برابری و هم ارزی جماد و انسان و انسانهای سرزمین های مختلف بوده اند. دقت در زمینه فلسفی این اختلاف فرهنگی میان شرق و غرب نشان می دهد که اولأ اندیشه "تحلیلی" اروپائی به سبب عدم توانائی اندیشمند اروپائی در اندیشه منطقی (مبتنی بر تجربه) همواره روی به بیراهه خطر داشته است. و ثانیأ تظاهر اندیشمند غربی به علم و منطق که سابقأ منجر به توجیه نژاد پرستی شد، اینک صرفأ برای توجیه برتری نظرش نسبت به نظریات "ترکیبی" شرقی بکار گرفته می شود. یادآوری می کنم که ضد سامی گری نظرأ و عملأ نماد ضدیت اروپا با شرق و بنص متخصص معروف قرون وسطی «استیفن رانسیمن» همنوا و متاثر از جنگهای صلیبی بوده است (7).
ادامه اندیشه تحلیلی اروپا اما در برخورد به تاثیرات مخرب سهمگینش در برهه جامعه عمدتأ ناگزیر از ایجاد موانع مصنوعی نظیر "لیبرالیسم" و "برابری" افراد جامعه بر سر راه خود شد تا مانع تخریب جامعه غربی بشود. در حالیکه اندیشه ترکیبی شرقی چون متوجه کلیت جامعه و نه "فرد" بود، لذا عمدتأ در پی تعادل کل جامعه ماند و به تعادل اجزاء آن توجهی نکرد.
بررسی های ما در بخشهای بعدی نشان خواهند داد که چگونه اخلاف کانت در شرقشناسی و تاریخ، نظیر «یاکوب بورکهارت»، به بیراهه اروپا محوری و نژاد پرستی رفتند. و چه سان در رکاب آنان "قوم شناسانی" چون «لوی اشتراوس» نیز به این عارضه عمومی اندیشمندان اروپائی مبتلا شدند.

حواشی و توضیحات:

(1) بنگرید به مقاله من تحت عنوان "اسطوره و واقعیت علم و فلسفه یونانی" در سایت:

http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=24875
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=25120


و مقالات سابق من که در حاشیه آن یاد آوری شده اند:

http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=24239
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=23972
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=23704
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=23450


نیز بنگرید به مقاله من تحت عنوان "فلسفه علمی در ایران و بد آموزی های یونانی در علم و فلسفه" در:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=15375

(2) R.C. Lewontin , in “Is race “real””, “Confusions About Human Races”, 2006.

“… The consequence of this realization was the abandonment of “race” as a biological category during the last quarter of the twentieth century, an abandonment that spread into anthropology and human biology. However, that abandonment was never complete in the case of the human species. There has been a constant pressure from social and political practice and the coincidence of racial, cultural and social class divisions reinforcing the social reality of race, to maintain “race” as a human classification. If it were admitted that the category of “race” is a purely social construct, however, it would have a weakened legitimacy. Thus, there have been repeated attempts to reassert the objective biological reality of human racial categories despite the evidence to the contrary.”

(3) Albert Memmi, „Rassismus“, Europäische Verlagsanstalt, Hamburg 1992.

(4) A. Meddeb, „Orient und Okzident“, Lettre International, 45, 2009.

(5) I Kant: „Herr H u m e fordert jedermann auf, ein einziges Beispiel anzuführen, da ein Neger
Talente gewiesen habe, und behauptet: daß unter den hunderttausenden von
Schwarzen, die aus ihren Ländern anderwärts verführt [d. h. weggebracht; M.F.]
werden, obgleich deren sehr viele auch in Freiheit gesetzt werden, dennoch nicht ein
einziger jemals gefunden worden, der entweder in Kunst oder Wissenschaft oder
irgend einer andern rühmlichen Eigenschaft etwas Großes vorgestellt habe, obgleich
unter den Weißen sich beständig welche aus dem niedrigsten Pöbel empor
schwingen und durch vorzügliche Gaben in der Welt ein Ansehen erwerben“ ., Preußischen Akademie der Wissenschaften u.a. Berlin u.a. 1910ff.[ Akademie- Ausgabe, II, S. 253.

(6) I. Kant: „Die N e g e r s von Afrika haben von der Natur kein Gefühl, welches über das
Läppische stiege“, Preußischen Akademie der Wissenschaften u.a. Berlin u.a. 1910ff.[ Akademie-
Ausgabe, II, S. 253.

(7) S. Rancimann, “A History of the Crusades”, Cambridg University Press 1951-1954.


منبع: سایت عصرنو

انتشار مطلب فوق فقط با ذکر نام ماخذ مجاز است.