2019-08-02

دوبی و نه- ديدنی هايش




روشنگری.
دوبی قرار بود مرکز تجارت مالی خاورميانه باشد و معجزات جهانی شدن سرمايه داری را با زرق و برق و جاه و جلالی که چشم را نتوان از آن برگرفت، در اين سوی جهان به نمايش بگذارد. با فروپاشی بازار مالی جهاني، چهره زشت حقيقتی که در پشت تلالوی بی مانند آن پنهان مانده بود، خود را عيان می کند، حداقل برای بسياری از مهاجران غربی که در جستجوی راهی آسان برای ثروتمند شدن به اين معجزه آويزان شده بودند. اما آشنايی با داستان برده هايی که مرغ عزا و عروسی اند به وجدانی شريف و چشمانی حقيقت بين تر از آن کسانی نياز دارد که به جستجوی طلا در دريای اشک و خون ميروند. گوشه هايی از اين داستان را يوهان هری Johann Hari بازگو کرده است. گزارش بلند او از سفر در دوبی در نشريه اينديپندنت مدتها در راس پر خواننده ترين مقالات قرار داشت. در زيرچکيده ی بخش هايی از اين گزارش را بخوانيد. بدون ترديد با حقايق هولناکی روبرو خواهيد شد که در گزارشات فرحبخش رسانه های رسمی از آن ها اثری نيست - حقايق تلخی در رابطه با جفا با انسان، با زمين، با طبيعت حتی با خود منبع حيات دوبی يعنی جاذبه های توريستی آن، و در رابطه با بی اعتنايی شگرف حاکمان غاصب خاور ميانه.

این ترجمه آزاد ولی نزديک به متن مقاله ای است که در آوریل 2009 در مجله ایندیپندنت چاپ شده.

چهره تاريک دوبی

صورت بشاش و خندان شيخ محمد– حاکم مطلق دوبی – بر شهری که خلق کرده پرتو می افکند. تصوير او روی تمام ساختمان ها هست. اين مرد، دوبی را به عنوان شهر هزار و يکشب و فروغ تابان جهان عرب به جهان فروخت. همه آسمان خراش های بلند آن که به سبک مانهاتان ساخته شده و متشکل است از رديف به رديف اهرام سراسر شيشه ای و هتل هايی که به صورت انبوهی از سکه های طلا شکل داده شده، زير سيطره اوست. و خود او آنجاست، روی بلندترين ساختمان جهان که مثل يک ميله باريک در دل آسمان فرو رفته و بلندتر از هر ساختمانی است که بشر در جهان ساخته است.

ولی يک چيز لبخند شيخ محمد را می شکند. انبوه چرثقيل ها در آسمان در جا زده اند، مثل اينکه در زمان متوقف شده اند. ساختمان های بی شماری نيمه تمام مانده اند، به نظر ميرسد آنها را رها کرده باشند. در مجلل ترين پروژه های جديد ساختماني، از قبيل هتل عظيم آتلانتيس که به صورت يک قصر صورتی با هزينه يک و نيم ميليارد دلار در عرض 1000 روز روی يک جزيره مصنوعی ساخته شد، آب باران از سقف ها جاری و آجر سقف ها در حال فروپاشی است. شهر روياها بر رويايی غيرممکن ساخته شده بود و اکنون ترک های آن خود را به نمايش می گذارند. اکنون شهر زير نور خورشيد بيش از آنکه شبيه مانهاتان باشد، به ايسلند ديگری در صحرا شباهت دارد. حالا که شکوفايی جنون آميز ساختمان سازی متوقف شده و حرکت توفنده آرام گرفته است، رازهای دوبی آرام آرام رخ می نمايند. اين شهری است که در عرض فقط چند دهه بر پايه اعتبارات، نابودی محيط زيست، سرکوب و بردگی ساخته شد. دوبی تجسم فلزی و زنده ی جهان گلوباليزه شده نئوليبرالی است، جهانی که شايد سرانجام زير فشار بحران درهم شکسته و به تاريخ سپرده مي شود.

ديسنی لند بزرگ سالان

کارن اندروز را در پارکينگ يکی از عالی ترين هتل های بين المللی پيدا کردم. او زنی لاغر اندام است که عليرغم لباس های چروکيده اش هنوز نشانه های زنی را که زمانی ثروتمند بود به نمايش می گذارد. او ماههاست که به پاس مهربانی نگهبان بنگلادشی که دلش نمی آيد کارن را از آنجا بيرون کند، در پارکينگ دیسنی لند زندگی ميکند و شبها در رنج روزش مي خوابد. او با شوهرش در سال 2005 از کانادا به دوبی آمد. وقتی که شوهرش نقشه خود برای کار در دوبی را با او در ميان گذاشت، اعتراض کرده بود که اين تصور را به خود راه ندهد که سياه بپوشد و لب به مشروب نزند، اما بعد از ورود به دوبی بهشت را کشف کرد: "اين يک ديسنی لند برای بزرگ سالان بود و شيخ محمد ميکی موس آن. زندگی سحر آميز بود. شما يکی از اين آپارتمان های بزرگ و شگفت انگيز را در اختيار داشتيد. و لشکری از خدمتکاران برای امور شخصی خودتان. از ماليات خبری نبود. درست مثل اين که هرکسی يک مديرعامل بود. عيش و نوش تمام وقت".

اما وقتی دانيل شوهر کارن که با دريافت وام های هنگفت به کار پرداخته بود ورشکست مي شود، کارن در می يابد در بهشتی که نياز به پرداخت ماليات نيست، شهروندان نيز حقوقی ندارند. شوهر ورشکسته و مبتلا به سرطان مغز وقتی نتوانست وام خود را بازپرداخت کند مستقيم به زندان رفت. محاکمه به زبان عربی صورت گرفت و مترجمی هم در کار نبود. او را در سلول کنار يک جوان 27 ساله سری لانکايی انداختند که مثل خود او به علت قرض به زندان افتاده بود و می گفت روی ديدار خانواده خود را ندارد. جوان به قصد خودکشی يک تيغ را بلعيد. "دانيل با کوبيدن به در کمک می طلبد. اما کسی نيامد و جوان در مقابل چشم او جان داد." آپارتمان را هم از آن ها گرفتند.

حالا کارن 9 ماه است به انتظار پايان مدت زندان شوهر، بطور غيرقانونی در پارکينگ زندگی مي کند. وقتی او را ترک مي کردم، در حاليکه به سوی ديگری نگاه مي کرد با شرمندگی خواهش کرد اگر ممکن است غذايی برای او بخرم.

کارن تنها نيست. سراسر شهر پر است از خارجی هايی "expat" که مخفيانه زير خاکريزهای شنی يا در فرودگاه يا در ماشين های خود مي خوابند. کارن در آخر صحبت خود می گويد: "چيزی که در مورد دوبی بايد بدانيد اين است که هيچ چيز مثل آنچه می نمايد نيست. هيچ چيز. اين يک شهر نيست. يک مدل دروغين از شهر است. آنها شما را گول مي زنند و مي گويند اينجا مکانی مدرن است، ولی زير سطح آن، يک ديکتاتوری قرون وسطايی جا گرفته است."

معجزه اعليحضرت

سی سال پيش تمام دوبی کنونی صحرايی بود که کاکتوس، علف های صحرايی و عقرب تنها ساکنين آن را تشکيل می دادند، ولی در وسط شهرزير انبوه فلز و شيشه جای پای شهری که زير فلز و شيشه دفن شده باقی مانده است که نسخه تميز شده ای از آن را در موزه شهر تعريف می کنند.

در اواسط قرن 18 اينجا در قسمت پايين خليج فارس روستايی کوچک ساخته شد که از آن برای غواصی در جستجوی مرواريد استفاده ميشد.

اندکی نگذشت که مردم از ايران، شبه قاره هند و کشورهای عربی به اميد به دست آوردن ثروت به اينجا آمدند. روستا به نام ملخ محلی که همه چيز آن را مي خورد، دابا daba خوانده شد. اندکی بعد امپراتوری بريتانيا آن را با توپ های خود به تصرف در آورد و تا 1971 در چنگ خود نگه داشت. بعد از عقب نشينی بريتانيا دوبی با 6 دولت همسايه امارات متحده عربی را تشکيل دادند. نفت بعد از رفتن بريتانيايی ها کشف شد و شيخ ها ناگهان خودشان را با يک مساله بزرگ روبرو ديدند. آنها عمدتا قبايلی بيسواد بودند که زندگی شان را با شترچرانی در صحرا مي گذراندند. اما حالا خزانه عظيمی از طلا داشتند. با آن چه کار بايد می کردند؟ نفت دوبی در مقايسه با ابوظبی به حساب نمی آمد. بنابراين شيخ مکتوم تصميم گرفت با پول ها چيزی بسازد که دوام داشته باشد.

اسرائيل لاف مي زد که يک منطقه بيابانی را شکوفا کرده است. شيخ مکتوم هم مي خواست بيابان را شکوفان کند. او تصميم گرفت شهر را به مرکز توريسم و خدمات مالی تبديل کند تا بتواند پول نقد و استعداد ها را از سراسر جهان جلب کند. او همه جهان را دعوت کرد که آزاد از ماليات به دوبی بيايند، و آنها در ابعاد ميليونی آمدند، بطوريکه ساکنان اصلی اکنون فقط 5 درصد جمعيت دوبی را تشکيل مي دهند. مثل اين بود که يک شهر تمام و کامل در عرض سی سال از آسمان به زمين افتاد، تکامل يافت و باد کرد. آنها با شتاب درعرض يک نسل از قرن 18 به قرن 21 وارد شدند.
وقتی دراتوبوس توريستی اصلی شهر بنشنيد، تبليغات تصويری بر سرتان می بارد تا برايتان توضيح دهد اين معجزه چطور روی داد: اين مرکز تجارت جهانی است که توسط اعليحصرت ساخته شده است.
ولی اين يک دروغ است. شيخ اين شهر را نساخت. شهر را برده ها ساختند. برده ها هم اکنون دارند آن را می سازند.

آنهايی را که ياد گرفته ايم نبينيم

سه نوع متفاوت اهل دوبی وجود دارد که دور هم پيچيده اند. خارجی ها"expats" از نوع کارن. اماراتی ها تحت رياست شيخ محمد، و مادون طبقه ی خارجی که شهر را ساخته است، و اکنون در تله آن گير افتاده است. اين دسته اخير ناپيدا های عيان هستند. شما آنها را همه جا می بينند. در يونيفرم های کثيف و سخت آبی رنگ که روسا بر سرشان فرياد می زنند، ولی شما يادگرفته ايد آنها را نبينيد. شعاری که تکرار می شود اين است: "شيخ شهر را ساخته است"، "شيخ شهر را ساخته است". پس کارگران؟ کدام کارگران؟

هر بعد از ظهر صدها هزار جوانی که دوبی را ساخته اند با اتوبوس از محل کارشان به منطقه ای بايردر چندکيلومتری شهر انتقال داده شده و در درون ديوارهای سيمانی آن از جهان جدا مي شوند. تا چند سال قبل آنها را روی وسايل نقليه مخصوص حيوانات بار کرده و بين محل اقامت و کار نقل و انتقال مي دادند. ولی بعد از گلايه ی "خارجی ها" از اين منظره نامطبوع، نقل و انتقال آنها با اتوبوس های کوچک آهنی صورت مي گيرد که در منطقه کويری مثل يک گرمخانه عمل می کند. مثل اسفنج فشرده عرق از سر و روی آن ها می ريزد.

سوناپور يکی از اقامت گاه های آنهادر فاصله يک ساعتی از شهر است متشکل از کيلومترها ساختمان سيمانی هم شکل. 300000 نفر در درون مکانی که ترجمه نام هندی اش
"شهرطلاست" روی هم تلمبار شده اند.

دراولين اردوگاهی که توقف کردم بوی فاضلاب و عرق تن حال آدم را به هم مي زد. دور و برت آدم ها ازدحام ميکردند، آنها دنبال کسي، هرکسي، می گشتند تا برای او تعريف کنند چه بر سر شان آمده است. ساهينال منير يک جوان لاغر 24 ساله بنگلادشی بود. او تعريف کرد: "آنها برای اينکه ترا به اينجا بکشانند دوبی را بهشت جلوه مي دهند. وقتی به اينجا آمدی می فهمی اينجا جهنم است., چهارسال قبل يک دلال به دهکده آنها در جنوب بنگلادش آمد و به مردان دهکده گفت جايی هست که آنها مي توانند در آن از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر روی ساختمان کار کنند و ماهيانه 40000 تاکا takka برابر با 400پوند درآمد داشته باشند. بعلاوه مسکن عالی و غذای بسيار خوب هم در اختيار آنها گذاشته ميشود و با آنها به بهترين وجهی رفتار خواهد شد. تنها کاری که برای به دست آوردن يکی از اين مشاغل لازم بود، عبارت بود از پيش پرداختی به مبلغ 220000 تاکا،
,2300 پوند, برای تهيه ويزا. اين مقدار پول با مزد 6 ماه اول بازپرداخت خواهد شد. به همين آسانی.

ساهينال زمين خانواده را فروخت و از وام دهندگان محلی قرضی دست و پا کرد تا خودش را به اين بهشت برساند. همينکه به فرودگاه دوبی رسيد، شرکت ساختمانی مربوطه پاسپورت او را گرفت. او هنوز که هنوز است پاسپورتش را نديده است. به او گفتند از همان لحظه بايد روزانه 14 ساعت در گرمای کوير کارکند - در جايی که به توريست ها ی غربی مي گويند نبايد در تابستان حتی 5 دقيقه هم بيرون بمانند و دمای هوای آن به 55 درجه ميرسد. دستمزد برابر بود با 500 درهم برابر با 90 دلار در ماه. اين يک چهارم مزدی بود که وعده داده شده بود. کمپانی به او گفت اگر نمي خواهد، مي تواند برگردد. "ولی چطور ميتوانم به کشورم برگردم. شما پاسپورت مرا گرفته ايد. من پولی برای خريد بليط ندارم." آنها جواب دادند: "پس بمان و کارکن".

ساهينال وحشت زده بود. خانواده اش در بنگلادش – پسرش، دخترش، همسر و پدر و مادرش – منتظر پول بودند، هيجان زده بودند که پسرشان بالاخره توانست موفق بشود. ولی او بايد فقط برای پولی که برای رسيدن به دوبی پرداخته بود، دو سال تمام کار مي کرد و تازه مزدی که می گرفت کمتر از مزد کارش در بنگلادش بود. او اتاقش را به من نشان داد. يک سلول خفه و کوچک سيمانی با تخت سه طبقه. او با يازده نفر ديگر در آن زندگی می کند. تمام اموالش روی سکوی تخت خودش تلمبار شده است: سه پيرهن، يک شلوار و يک تلفن همراه. اطاق بوی گند می دهد، زيرا توالت های اردوگاه که به شکل يک سوراخ در زمين است، پر از مدفوع است و ابری از مگس آن را سياه کرده است. وسيله تهويه، حتی يک پنکه، هم وجود ندارد: "گرما غير قابل تحمل است. نمی توانيد بخوابيد. شبها فقط عرق می کنيد و خودتان را خارش ميدهيد." آب که با کانتينرهای بزرگ سفيد به اردوگاه آورده مي شود تصفيه شده نيست. مزه آن شور است. او ميگويد "اين آب مارا مريض می کند، ولی چيز ديگری برای آشاميدن نيست".

به گفته او کارشان بدترين کار جهان است: "مجبوريد آجرها و بلوک های سيمانی 50 کيلويی را در شديدترين گرمايی که تصورش هم برايتان دشوار است حمل کنيد... اين حرارت – چيزی به وحشتناکی آن وجود ندارد. آنقدر عرق می کنيد که روزها يا هفته ها نميتوانيد ادرار کنيد. مثل اين است که ادرار از پوست تان خارج ميشود و بوی گند ميدهيد. سرتان گيج می رود و حال تان بد مي شود. اما نمي توانيد کار را متوقف کنيد، مگر يک ساعت بعد از ظهر. می دانيد اگر لحظه ای از کار بايستيد يا خواب تان ببرد ممکن است جان تان را از دست بدهيد. اگر مرخصی برای بيماری بگيريد، مزدتان را از دست می دهيد و زمان اسارت شما در اينجا طولانی تر می شود.

ساهينال در حال حاضر طبقه 67 ام يک برج مجلل جديد را رو به بالا می سازد. نام اين برج را نمی داند. در چهار سالی که او در اينجاست، هرگز آن دوبی معروف توريستی را نديده است، اما آن را طبقه روی طبقه ميسازد.

از او می پرسم آيا عصبانی است؟ البته مدت درازی است که احساس خشم ميکند، اما "اينجا هيچکس خشم خود را نشان نمی دهد. کار تان به زندان دراز مدت و بعد ديپورت ختم ميشود." سال گذشته تعدادی از کارگران به خاطر آنکه مزدشان چهار ماه پرداخته نشده بود دست به اعتصاب زدند. پليس دوبی کمپ های آنها را با سيم خاردار محاصره کرده و زير فشار ماشين های آب پاش همه را به سرکار برگرداند. وسردسته شورشيان را زندانی کردند.

من سوال ديگری را امتحان کردم؟ آيا او از آمدنش پشيمان است؟ همه آنها پايين را نگاه مي کردند، با نوعی دستپاچگی: چطور مي توانيم به آن فکر کنيم؟ ما گير افتاده ايم. اگر شروع کنيم که به پشيمانی فکر کنيم..., جمله را ول می کند. سرانجام کارگر ديگری سکوت را می شکند: "من کشورم، خانواده ام و زمين ام را از دست داده ام. ما در بنگلادش ميتوانيم مواد غذايی بکاريم. اينجا چيزی کاشته نمی شود. فقط نفت و ساختمان."

بعد از بحران اخير برق در ده ها اردوگاه قطع شده و دستمزد بسياری ماه هاست که پرداخت نشده است. کمپانی های آنها ناپديد شده اند و همراه آنها پاسپورت ها و دستمزد های کارگران. "همه چيز ما را غارت کردند. حتی اگر به نحوی به کشورمان برگرديم، طلبکارهايی که به ما وام داده اند خواهان بازپرداخت فوری پول شان هستند. ما را به زندان خواهند فرستاد."

همه اينها ظاهرا غيرقانونی است. پاسپورت ها قانونا نبايد ضبط شوند. دستمزدها بايد سروقت پرداخت شود ولی من حتی يک نفر را نديدم که با او «قانونی» رفتار شده باشد. سر آنها را کلاه گذاشته و به اينجا آورده اند، با همدستی مقامات دوبی.

يک انگليسی که روی يک پروژه ساختمانی در دوبی کار می کند به من گفت: "رقم خودکشی در کمپ ها و ساختمان ها بسيار کلان است، ولی گزارش نمی شود. از آنها به عنوان «حادثه» نام می برند. حتی بعد از مرگ اين کارگران خانواده آنها آزاد نمی شوند و قرض او را به ارث می برند. يک پژوهش که توسط ديده بان حقوق بشر به عمل آمده نشان مي دهد ارقام مرگ و مير ناشی از گرما، کاربيش از حد، و خودکشی پنهان نگه داشته ميشود. ولی يک مشاور هندی تنها در ميان کارگران هندی 971 مرگ فقط برای سال 2005 را ثبت کرد. بعد از افشای اين رقم به مشاور مزبور گفته شد شمارش را متوقف کند.

در مرکز خريد مجلل دوبی

با يک تاکسی در عرض ده دقيقه خودم را از اردوگاه به منطقه ای که مراکز خريد مجلل و مرمرين شهر در آن قرار دارد رساندم. حالا وسط فروشگاه هاروی نيکولز هستم. يک دختر فروشنده با حالتی خسته پيراهنی را به نمايش گذاشته است: "چنانکه می بينيد بهای آن به 20000 پوند تقليل يافته است".

از نوشتن باز می ايستم. زمان در اين مراکز خريد وجود ندارد. نور خيره کننده نئون ها روز و شب را بی معنا کرده است. اينجا دوبی به جزء متشکله اش تبديل مي شود: خريد کنيد. در ميکروفون همه ميگويند وضع تجارت خوب است. وقتی ميکروفون را خاموش کنيد وحشت خود را عيان می کنند. در گران ترين مراکز خريد من تنها آدم موجود در بازار هستم. مغازه ها خالی است و پژواک صدای آدم می پيچد.

يک دختر 17 ساله هلندی در شلوارک کوتاهی بی اعتنا به نگاه های خيره مردان در بازار پرسه ميزند. او ميگويد: "من عاشق اينجا هستم. گرما، مراکز فروش، ساحل!" از او می پرسم: "آيا کار بردگی در اين جامعه هيچوقت فکرت را مشغول کرده است؟" او سرش را پائين می اندازد، درست همانطور که ساهينال موقع صحبت با من سرش را پائين انداخته بود: "سعی می کنم نبينم." حتی در 17 سالگی او يادگرفته که نبيند، و سوال نکند؛ حس مي کند با اينکار از خط ممنوعه عبور مي کند.

بين مراکز خريد چيزی وجود ندارد به جز آسفالت. جاده های آسفالتی که حداقل چهار باندی است. مردم با تاکسی يا خودروی شخصی بين بازارچه ها, مال ها, حرکت مي کنند. پياده رفتن بين مال ها خودکشی است. مثل اين است که دوبی متشکل است از جاده های اتوموبيل رو که مال ها آن را سوراخ سوراخ کرده است.

چه احساسی داشتی اگر کشورت پر بود از خارجی ها؟ دسترسی به اماراتی های بومي، برعکس دو دسته قبلی يعنی «خارجی ها» و «برده ها» آسان نيست. اگر از مردان که لباده بلند سفيد می پوشند سوال کنيد شما را تحقير کرده و با لحن تندی می گويند: "دوبی عالی است." و زن ها در لباس های سياه خفقان آورشان از شما رو بر می گردانند. از اين رو از طريق اينترنت با يک جوان وبلاگ نويس اماراتی ارتباط گرفتم و قرار ملاقات گذاشتيم: در مرکز خريد. مگرجای ديگری هم هست؟

احمد العطار جوان خوش سيمای 23 ساله ای است با لباده ی سفيد و ريش اصلاح کرده و يک عينک سيمی چهار گوش روی چشم. او انگليسی را با لهجه کامل آمريکايی صحبت می کند و فورا به من نشان مي دهد لندن، لس آنجلس و پاريس را بهتر از خود غربی ها می شناسد. در کافه استارباک نشسته ايم. او مي گويد: "اينجا بهترين جای جهان برای جوانان است! دولت پول تحصيل شما تا دريافت درجه دکترا را می پردازد. وقتی ازدواج کنيد به شما خانه رايگان می دهند. بهداشت رايگان است و اگر در موردی درمان به اندازه کافی خوب در دسترس نباشد، دولت مخارج سفر و معالجه شما در خارج را می پردازد. حتی لازم نيست پول تلفن تان را بپردازيد. تقريبا همه يک خدمتکار، يک پرستار بچه و يک راننده در اختيار دارند. و ما هرگز ماليات نمی پردازيم. آيا شما آرزو نمی کرديد اماراتی باشيد؟"

و قبل از اينکه بتوانم اعتراض خود به اين نوع نظر که خود را به جای جهان می پندارد بيان کنم، روی من خم شد و گفت: "ببين، پدر بزرگ من هر روز صبح از خواب بلند مي شد و مجبور بود جان بکند تا خود را به اولين چاه برساند تا آب بدست بياورد. وقتی چاه خشک می شد، مجبور بود آب را با شتر بياورد. آنها هميشه گرسنه و تشنه و نااميدانه در جستجوی کار بودند. او برای همه عمرش لنگ شد زيرا وقتی پايش شکست درمانی در دسترس نبود. حالا به ما نگاه کن!"

برای اماراتی ها اين دولت مثل پاپا نوئل است. به آنها شيرينی مي دهد و از جای ديگر پول به دست می آورد: از اجاره دادن زمين به خارجی ها، ماليات کم بستن بر تجارت آنها و دريافت پول برای فرودگاه، و تهی کردن چاه های نفت. بيشتر اماراتی ها مثل احمد برای دولت کار می کنند بنابراين در مقابل ورشکستگی اعتبارات، تضمين شده اند. او ميگويد: "من عواقب بحران را حس نکرده ام، دوستانم هم همينطور. شغل شما تضمين شده است. شما را فقط وقتی اخراج می کنند که زياده از حد بدکار کرده باشيد." اخيرا با تصويب قوانين سخت تر اخراج اماراتی ها بيش از پيش غيرممکن شده است.

البته به نظر او وجود تعداد زيادی خارجی در امارات چيزی «بدنما» ست. "ولی ما اين خارجی ها را بهای توسعه مان می دانيم. وگرنه چطور مي توانستيم به اينجا برسيم. هيچ کس نمی خواهد به روزهای صحرا برگردد. ما از سطح کشورهای آفريقايی به اينجا رسيده ايم که درآمد سرانه مان 120000 دلار در سال است. آنوقت انتظار داری شکايت کنيم؟"

او ميگويد فقدان آزادی سياسی برای او مساله ای نيست."به زحمت بتوانيد يک اماراتی را پيدا کنيد که از شيخ محمد حمايت نکند." آيا به خاطر اين نيست که می ترسند؟ "نه، به خاطر اين است که ما واقعا از او حمايت می کنيم. او يک رهبر بزرگ است. فقط نگاه کن!" لبخندی ميزند و ادامه ميدهد: "مطمئنم زندگی من خيلی شبيه زندگی شماست. ما به گشت و گذار ميرويم، يک فنجان قهوه ميخوريم، به سينما ميرويم. شما به پيتزا هات يا ناندوی لندن می رويد. و همان زمان من اينجا در يکی از همان فروشگاه ها هستم." اين را گفت و يک کافه لاته ديگر سفارش داد.

ولی آيا همه جوانان اماراتی اوضاع را اينطور می بينند. گروه های ديگری هم هستند مثل سلطان القاسمی ستون نويس روزنامه که کلکسيون هنری جمع ميکند.او لباس های مارکدار غربی می پوشد و به عنوان يک ليبرال منتقد شهرت دارد. او معتقد است تصاحب همه سرمايه ها توسط حکومت، اماراتی ها را تنبل کرده و طرفدار خصوصی کردن است.

با وجود اين وقتی من سعی کردم سيستم برده داری را که دوبی ايجاد کرده با او مطرح کنم او عصبانی شد: "آدم بايد ارزش کار ما را بداند. ما بيش از همه مردم جهان مدارا می کنيم. دوبی تنها شهر واقعا بين المللی در جهان است. با همه کسانی که اينجا می آيند با احترام رفتار ميشود."

من مکث کرده و به اردوگاه سوناپور که فقط چند مايل از آنجا فاصله داشت فکر کردم. آيا او واقعا ميداند چنين جايی وجود دارد؟ به نظر می رسيد اواز اين سوال ناراحت شده است: "ميدانيد اگر ساليانه 30 يا 40 مورد بدرفتاری با کارگران وجود داشته باشد، به نظر خيلی زياد می آيد، ولی فکر می کنيد چقدر آدم اينجا هست..." 30 يا 40 مورد؟ من گفتم اين بدرفتاری با ماهيت نظام عجين است. ما داريم از صدها هزار نفر صحبت می کنيم. سلطان به شدت به خشم آمده است و کلمات از دهانش مثل سيل روان ميشود: "فکر می کنيد در نيويورک با مکزيکی ها بدرفتاری نمی شود؟ و چقدر طول کشيد تا بريتانيا با مردم درست رفتار کند؟ من می توانستم به لندن بيايم و در باره بی خانمان های خيابان آکسفورد بنويسم و شهر شما را جای وحشتناکی جلوه بدهم. اينجا کارگران هروقت دل شان بخواهد می روند. هر هندي، يا آسيايی که بخواهد می تواند اينجا را ترک کند."

من يادآوری کردم: ولی آنها نمی توانند. پاسپورت شان را از آنها گرفته اند. مزدشان را نگاه داشته اند. او ميگويد اگر اين طور باشد بد است. چرا سفارت خانه های شان به آن ها کمک نمی کنند. من گفتم آنها سعی ميکنند. ولی شما چرا جلوی اعتصاب کارگران عليه کارفرمايان بدرفتار را می گيريد؟ "شکر خدا. ما اجازه اين کار را نمی دهيم. اعتصاب کار نامناسبی است. آنها ميروند به خيابان ها. ما چنين کاری نمی کنيم. ما نمی خواهيم مثل فرانسه باشيم. تصورش را بکنيد در يک کشوری کارگران هروقت دل شان بخواهد کار را متوقف کنند؟"

پس کارگران وقتی سرشان کلاه می رود و به آنها دروغ گفته مي شود، چکار بايد بکنند؟ "استعفا بدهند،از کشور بروند." من آهی کشيدم. سلطان حالا از خشم به جوش آمده بود. ناگهان صدايش را عوض کرد و در حاليکه ادای اين منتقدين نفرت انگيز را در می آورد گفت: "غربی ها هميشه از ما شکايت دارند. چرا شما با حيوانات بهتر ازاين رفتار نمی کنيد؟ چرا شامپوی بهتری را تبليغ نمی کنيد؟ چرا با کارگر ها بهتر رفتار نمی کنيد؟" ترتيبی که به کار برده بود، افشاگر بود: حيوانات، شامپو، بعد کارگران. او بيش از پيش داغ کرده بود. توی صندلی اش جا به جا شد و انگشتش را توی صورت من تکان داد: "من به کارگرانم عينک ايمنی و چکمه مخصوص دادم، ولی آنها از اين چيزها استفاده نکردند. اين چيزها سرعت عمل آنها را می گيرد."

بعد لبخند ميزند و نکته ای را مطرح ميکند که به نظر او استدلال منکوب کننده اوست: "من وقتی می بينم روزنامه نگاران غربی از ما انتقاد می کنند – آيا شما تشخيص نمی دهيد داريد به پای خودتان شليک می کنيد؟ خاورميانه اگر دوبی شکست بخورد، جای بسيار خطرناک تری خواهد بود. صادرات ما نفت نيست، اميد است. فقرای مصر يا ليبی يا ايران با اين اميد بزرگ می شوند: به دوبی می رويم. ما برای منطقه بسيار مهم هستيم. ما نشان مي دهيم يک کشور مدرن اسلامی چگونه بايد باشد. ما اينجا بنيادگرا نداريم. اروپايی ها نبايد شکست ما را ببينند. شما بايد خيلی نگران ما باشيد. آيا ميدانيد اگر اين مدل شکست بخورد چه خواهد شد؟ دوبی در راه ايران خواهد افتاد، راه اسلامی."

سلطان به صندلی تکيه مي دهد. استدلال های من آشکارا او را مضطرب کرده بود. صدايش نرم تر و آشتی جويانه تر شد، تقريبا حالت خواهش داشت: "گوش بده. مادر من هرروز صبح سرچاه می رفت و يک سطل آب می آورد. هديه عروسی او يک پرتقال بود، زيرا او هرگز پرتقال نخورده بود. دو برادر من وقتی بچه بودند به علت خرابی وضع بهداشت مردند. شما حق نداريد در مورد ما روی صندلی داوری بنشينيد."

راهی آشنا برای رشد بنيادگرايی اسلامی

ولی اقليت ديگری هم در امارات هستند. گروه کوچکی از مخالفان که سعی می کنند قوانين سرکوبگرانه شيخ را تغيير دهند. من يکی از آنها را ملاقات کردم. محمد المنصوری را که «دشمن شماره يک مردم» محسوب مي شود. او گفت "غربی ها به اينجا می آيند و مراکز فروش و ساختمان های بلند را می بينند و فکر می کنند ما آزاد هستيم. ولی اين تجارت، اين ساختمان ها برای که هستند؟ اينجا يک ديکتاتوری است. خانواده سلطنتی فکر می کنند صاحب اين کشورند و مردم خادم آنها هستند. اينجا آزادی وجود ندارد."

منصوری ميگويد پدر او ماهيگير بوده و به او يادداده که دنبال گله راه نيافتد. او در جريان توسعه ناگهانی دوبی درس خوانده وکيل و بعد رئيس انجمن وکلا شد که برای انطباق قوانين دوبی با قوانين بين المللی تلاش مي کند و بنابراين از چارچوب تحمل شيخ فراتر رفت. وقتی او با سازمان نگهبان حقوق بشر و بی بی سی در باره «سيستم برده داری» کشورش صحبت کرد، پليس امنيتی به سراغش رفت و به او گفت خفقان بگيرد وگرنه شغلش را از دست خواهد داد و فرزندانش کاری به دست نخواهند آورد. وقتی او ساکت نشد، اسناد وکالت و پاسپورت او را گرفتند واو هم به يک زندانی ديگر در کشور خودش تبديل شد. "من در ليست سياه قرار گرفتم و روزنامه ها حق ندارند در مورد من بنويسند." من از او پرسيدم چرا دولت اصرار دارد اين سيستم برده داری را حفظ کند. او توضيح آشنايی داشت: "بيشتر کمپانی ها مال حکومت است، آنها با حقوق بشر مخالفند زيرا سود آنها را پايين می آورد. به نفع آن هاست که کارگران برده باشند."

در آخرين رکود قبلي، دمکراسی در دوبی شکوفا شد، اين دمکراسی به زور از آنها گرفته شد. در دهه 30 بازرگانان شهر عليه شيخ بن مکتوم المکتوم– حاکم مطلق امروز – متحد شدند و اصرار داشتند کنترل ماليه به آنها داده شود. اين وضع چند سال طول کشيد و بعد شيخ با حمايت مشتاقانه دولت بريتانيا آنها را خفه کرد.

امروز شيخ محمد دوبی را به مرکز اعتبارات تبديل کرده است. شهر تماما روی وام ساخته شده است. دوبی 107 درصد توليد ناخالص خود را مقروض است. اگر دولت نفتی همسايه ابوظبی دفترچه چک خود را بيرون نمی آورد، حالا دوبی ورشکسته شده بود. محمد معتقد است اين امر آزادی ها را بيش از گذشته محدود می کند و حالا هم هرروز محدودتر مي شود. زيرا آنها در ابوظبی به مراتب محافظه کارتر هستند.

همه در اينجا از خطر بنيادگرايی اسلامی صحبت مي کنند. اکنون امام ها توسط دولت منصوب مي شوند و مراسم مذهبی تحت کنترل شديد دولت است. ولی محمد با نگرانی می گويد: "ما اينجا اسلام گرايی نداريم. ولی فکر مي کنم اگر مردم را اينقدر تحت کنترل قرار داده و راهی برای ابراز خشم شان باقی نگذاريد، اسلام گرايی ممکن است رشد کند. مردمی که دائم به آنها گفته ميشود خفه شوند، روزی منفجر خواهند شد."

منتقدين ديگری هم هستند، مثل عبدالحق عبدالله، استاد دانشگاه که مشکل او اصلاحات سياسی نيست، بلکه از انهدام «هويت اماراتی» ناراحت است. او که به آنچه دوبی ساخته افتخار ميکند نگران آن است که همه دستاوردها را به «خارجی ها» ببازند، بعد از ابراز اين نگرانی او به گارسن سفارش ميدهد که يک کوکا بياورد.


غرور دوبی

يک گروه ديگر هم هستند که تبليغات جديد در مورد آزادی را واقعی می بينند. ولی آنها همان گروهی هستند که حاکمان دوبی کمتر از هرگروه ديگری خواهان آزادی آنها هستند: همجنس گرايان. همجنسگرايی در دوبی قانونا ممنوع است و ده سال زندان دارد ولی کلوپ های همجنسگرايان فعال است. من صالح را که سربازی در ارتش سعودی است ملاقات کردم. او ميگويد: "دوبی برای همجنس گرايان عالی است. در عربستان سعودی ارتباط با جنس مخالف خيلی دشوار است. دسترسی به زنان ممکن نيست از اين رو همه مردان به همجنس برای همخوابگی روی می آورند. ولی آنها فقط مي خواهند با پسران جوان رابطه داشته باشند، 15 تا 21 سال. من 27 سال دارم و ديگر خيلی پير شده ام. لازم است همجنسگرايان واقعی را پيدا کنم.دوبی بهترين جاست. همه همجنسگرايان عرب ميخواهند در دوبی زندگی کنند. , او بعد از گفتن اين حرف به طرف پيست رقص رفت و به دوست پسر هلندی اش که عضلات بازوی قوی و لبخندی گشاده داشت پيوست.

شيوه زندگی

همه کتاب های راهنما از دوبی به عنوان نقطه ذوب همه با يکديگر نام می برند. ولی وقتی من در شهر مي گردم، می بينم هر گروهی دورخود جمع شده و در جزيره قومی خودش زندگی کرده و به کاريکاتور خودش تبديل مي شود. يک شب به دابل دکر Double Decker رفتم که محل تجمع خارجی های انگليسی است. دم در ورودی يک اتاقک تلفن قرمز و علايم ايستگاه های اتوبوس لندن را گذشته اند. در ديسکو با دو زن 60 ساله با پوست آفتاب گرفته هم صحبت شدم. آنها که از ظهر داشتند مشروب ميخوردند مشروب ديگری سفارش داده و به من گفتند: "آدم به خاطر «سبک زندگی» اينجا زندگی می کند". همه اينجا از «سبک زندگی» صحبت مي کنند، ولی وقتی از آنها می پرسی اين سبک زندگی چيست، جواب مبهم است. يکی از دو زن، Ann Wark، آن را اينطور جمع بندی کرد: "اينجا هرشب بيرون می رويد. در کشور خودت هرگز اين کار را نمی کنی. هميشه در حال معاشرت با مردمی. خيلی عالی است. يک عالم وقت آزاد داری. چند خدمتکار و آدم داری بنابراين خودت احتياج نداری کار بکنی. تو کارت فقط اين است که بروی پارتی!"

آنها 20 سال است که در دوبی هستند و با شادمانی تعريف می کنند که شهر چطور اداره ميشود: "اين جا يک سلسله مراتب هست. اماراتی ها در راس آن هستند، بعد بايد بگويم انگليسی ها و بقيه غربی ها. آنوقت فکر می کنم فيليپينی ها، چون يک کمی بيشتر از هندی ها مغز دارند. بعد در ته اجتماع هندی ها و بقيه قرار دارند." آنها اعتراف ميکنند که هرگز با يک اماراتی صحبت نکرده اند." هرگز؟، "نه، آنها خودشان با خودشان هستند". با وجود اين به نظر آنها همه چيز دوبی هم خوب نيست. جولز تايلور می گويد: "اگر تصادف کنيد، مصيبت است. يک زن انگليسی که می شناختم يک هندی را زير گرفت و چهار روز تمام زندانی شد. اگر يک ذره الکل از نفست در بيايد همه شان به تو هجوم می آورند. اين هند ی ها خودشان را جلوی ماشين می اندازند، برای اينکه پول خون شان به خانواده شان داده شود. ميدانيد که به عنوان خسارت. ولی پليس فقط ما را سرزنش می کند. زن بيچاره."

يک دختر 24 ساله انگليسی به نام هنا گمبل از پيست رقص جدا می شود که با من صحبت کند: "من اينجا آفتاب و ساحل دريا را دوست دارم. خيلی عالی است!". هيچ چيز بدی اينجا وجود ندارد؟، "اوه، وجوددارد. بانک ها. وقتی ميخواهی پول رد و بدل کنی بايد به آنها فاکس کنی. نميتوانی اين کار را آن لاين بکنی."، چيز بد ديگری نيست؟ شديدا به فکر فروميرود: "ترافيک آن هم چندان خوب نيست."

وقتی از انگليسی ها می پرسم ازاينکه در يک دموکراسی زندگی نمی کنيد، چه احساسی به شما ميدهد، واکنش ها هميشه يکی است. آنها اول کمی گيج به نظر می آيند، بعد به مقابله با من بلند ميشوند: يک پسر جوان که دو شاخ کميک روی سرش گذاشته بود در حاليکه سعی می کرد آبجورا توی دهان دوستش که به پشت روی زمين افتاده بود بريزد، سر من داد زد: "اين روش عرب هاست."

بعد در هتل با يک زن ترشروی آمريکايی که برای يک کمپانی وسايل آرايش کار می کند صحبت کردم او گفت "همه کسانی که نمی توانند در کشور خودشان موفق شوند، سر از اينجا در می آورند و ناگهان به ثروت رسيده و در سطحی بالاتر از توانايی های شان قرار می گيرند و شروع می کنند لافزنی در مورد عظمت خودشان. من در هيچ جای جهان اينهمه آدم نالايق در پست های ارشد نديده ام. راسيسم کامل هست. من دخترهای فليپينی دارم که برای من همان کاری را می کنند که يک دختر اروپايی ولی به آنها يک چهارم مزد پرداخت می شود. آدم هايی که کارهای واقعی را انجام ميدهند چندد شاهی می گيرند، در حاليکه مديران نالايق به خودشان ماهيانه 40000 پوند می پردازند."

به جز او، همه خارجی ها که من در دوبی با آنها صحبت کردم بر سر يک چيز توافق داشتند: لذت برخورداری از خدمه ای که کارهای آنها را انجام ميدادند. کارهايی که در کشور خودشان مجبور بودند خودشان انجام دهند. به نظر می آيد همه يک خدمتکار دارند. خدمتکاران عمدتا فيليپينی هستند، ولی با شروع بحران به عقيده آنها فيليپينی ها خيلی گران هستند، از اين رو يک دختر خدمتکار اتيوپيايی سربراه آخرين مدروز شده است. اين راز آشکاری است که وقتی شما يک خدمتکار را استخدام کرديد، بر او قدرت مطلقه داريد. پاسپورت او را ميگيريد. همه اين کار را می کنند. شما تصميم می گيريد کی دستمزد او را پرداخت کنيد و چه وقت حق دارد مرخصی بگيرد، اگر اصلا مرخصی در کار باشد. او عربی بلد نيست. نمی تواند فرار کند.

در يک برگر کينگ يک دختر فيليپينی به من گفت برای او «هولناک» است که توی مراکز فروش دوبی بگردد، زيرا هميشه کلفت های فيليپينی از خانواده هايی که در خدمت آنها هستند راهی به سوی او يافته و درخواست کمک می کنند. ,آنها می گويند، خواهش می کنم. من اينجا اسير شده ام. آنها به من اجازه نمی دهند به خانواده ام تلفن کنم. آنها مرا وادار می کنند تمام ساعت هايی که خواب نيستم تمام هفت روز هفته کار کنم. "اوايل من به آنها می گفتم خدای من به کنسولگری خواهم گفتم. محل اقامت ات کجاست؟ ولی آنها هرگز آدرس خودشان را نمی دانستند و کنسولگری هم علاقه ای به داستان آنها نداشت. حالا از آنها اجتناب می کنم. هميشه به زنی فکر می کنم که به من گفت چهار سال است هيچ نوع ميوه ای نخورده است. آنها فکر مي کنند من قدرت دارم چون می توانم به تنهايی همه جا بروم. ولی من قدرتی ندارم."

تنها شبانه روزی موجود برای زنان در دوبی يک ويلای خصوصی کثيف است که به زودی صاحبخانه ای آن را تصرف می کند. اين شبانه روزی پر است از کلفت هايی که فرار کرده اند. ملا ماتاری Mela Matari يک زن 25 ساله اتيوپيايی که لبخندی اندوهناک دارد برای من تعريف کرد که چه بر سرش آمده است و هزارها نفر ديگر مثل او هستند. يک آژانس به او وعده بهشتی در ميان شن ها را داد و او دختر چهار ساله اش را در وطنش رها کرد و به اينجا آمد تا پولی برای آينده بهتر فراهم کند. "ولی آنها نصف چيزی را که وعده داده بودند به من می پرداختند. مرا در يک خانواده استراليايی گذاشتند که چهار بچه داشتند و مادام مرا وادار ميکرد هر روز از ساعت 6 صبح تا ساعت يک بعد از نيمه شب کار کنم. هيچ مرخصی نداشتم. من از پا درآمده بودم و درخواست مرخصی کردم ولی آنها سرم داد کشيدند: آمدی اينجا که کار کنی نه اينکه بخوابی! بعد يک روز که ديگر از پا افتادم، مادام مرا کتک زد. او با مشت و لگد مرا می کوبيد. گوش هايم هنوز صدمه ديده است. آنها دستمزد مرا به من نمی دادند. می گفتند آخر دو سال دستمزد را خواهند پرداخت. چکار می توانستم بکنم؟ هيچکس را اينجا نمی شناختم. وحشت زده بودم." يک روز بعد از اينکه باز هم او را کتک زده بودند او به خيابان دويد و با انگليسی شکسته بسته از مردم می خواست محل کنسولگری اتيوپی را به او نشان بدهند. بعد از دو روز سرگردانی در خيابان آن را پيدا کرد ولی به او گفتند او بايد پاسپورتش را از مادام بگيرد. او می پرسد "چطور ميتوانم اينکار را بکنم؟" او 6 ماه است که در اين خوابگاه است. دو بار با دخترش صحبت کره است. او ميگويد: "من کشورم را از دست داده ام. دخترم را از دست داده ام. همه چيزم را از دست داده ام." وقتی او اينها را می گفت من ياد جملاتی افتادم که در دابل دکر شنيدم بودم. از زنی به نام Hermione Frayling هرميون فری لينگ بود پرسيدم بهترين چيز دوبی چيست؟ او گفت: "اوه، طبقه خدمتکارش! تو مجبور نيستی کاری بکنی. آنها همه کارهايت را انجام ميدهند."

پايان «جهان»

«جهان» حالا خالی است. آن را رها کرده اند. قاره هايش ناتمام مانده اند. «جهان» پروژه ای بود که طراحان توسعه دوبی در حال پياده کردن آن بودند. آنها جزاير مصنوعی به شکل همه سرزمين های موجود روی سياره زمين درست کرده بودند و برنامه ريزی کرده بودند قاره ها را بفروشند تاروی آن به شکل کشورهای جهان ساخته شود. شايع بود که بکهام ها قصد داشتند برای بريتانيا سرمايه گذاری کنند. ولی حالا کسانی که در سواحل نزديک کار می کنند ميگويند ماه هاست کسی اين طرف ها نيامده است. يک نفر که ازاهالی آفريقای جنوبی بود به من گفت: کار«جهان» به سرآمده است.

در سراسر دوبی پروژه های جنون آميزی که «در دست ساختمان» بود حالا «درحال ويرانی» است. آنها داشتند اينجا ساحلی می ساختند که با لوله هايی که از زير شن کشيده مي شد خنک مي شد تا ثروتمندان وقتی از روی حوله به سوی دريا مي رفتند انگشت پای شان داغی شن را لمس نکند.

پروژه درست قبل از آن تمام شد که حباب اقتصاد جهانی ترکيد. هتل آتلانتيس در زمستان گذشته يک پارتی 20 ميليون دلاری به سبک اشرافی برگزار کرد که کسانی مثل رابرت دونيرو، ليندسی لوهان و ليلی آلن در آن شرکت کردند. اين هتل که روی يک جزيره مصنوعی ساخته شده البته به شکل يک درخت خرماست و به دندان های غول پيکر دهانی که در حال پوسيدن است شباهت دارد. رنگ آن صورتی و مجهز به طاق هايی است. آرشيتکت فراعنه که از زازا گابور الهام گرفته است. برج بلند وسط آن به نام گراند لابی پوشيده از توپ هايی پر از تلالو ست. در وسط آن يک ساختار شيشه ای عظيم است که شباهت دارد به روده، هر ميهمانی که شبی را در آتلانتيس گذرانده است.

دختری از اهالی آفريقای جنوبی بهترين اتاق های آن را به من نشان ميدهد و می گويد اين "مجلل ترين چيزی است که در جهان بوجود آمده است." ما از کنار مغازه های دور هتل آتلانتيس که حلقه الماس 24 ميليون پوندی ميفروشند گذشتيم. تانک های آب عظيمی درست کرده اند که توی آن پرشده است از کوسه هايی که پوزه خود را به سوی قصرهای ويران شده مصنوعی و زير دريايی های غرق شده گرفته اند. هتل بيش از 1500 اتاق دارد که منظره ی همه آن ها درياست. سوئيت نپتون سه طبقه است و مستقيما روبروی تانک آب پراز کوسه ساخته شده بطوريکه وقتی من آن را ديدم يکه خوردم. وقتی روی تخت می خوابيد، کوسه ها به شما نگاه می کنند. در دوبی شما ميتوانيد با ماهی ها بخوابيد و زنده بمانيد.

ولی لوکس ترين چيزها نيز رها شده اند. من خودم چند شب را در هتل هايت گذراندم، قصری مجلل که ثروتمندان مشهور جهان ميهمان آن بوده اند. احساس می کردم خالی است. هر وقت غذا می خوردم، تنها آدم موجود در رستوران بودم. يکی از کارمندان رستوران در گوش من زمزمه کرد: "معمولا اينجا پر بود. حالا به زحمت کسی اينجا می آيد." وقتی در هتل می چرخيدم خودم را مثل جک نيکلسون در فيلم شايننيگ احساس می کردم: آخرين آدم در خانه ای متروک و شبح زده.

معروف ترين هتل دوبي، سمبول افتخار آن، هتل برج العرب است که در ساحل قرار دارد و شبیه يک کشتی شيشه ای عظيم است. در لابی با يک زوج انگليسی که در شهر کار می کردند سر صحبت را باز کردم. آنها حالا 10 سال است که برای کار به دوبی می آيند و عاشق آن هستند. "ميدانيد هيچوقت نمی دانيد اينجا با چه روبرو ميشويد. در آخرين سفرمان در شروع تعطيلات پنجره های مان رو به دريا باز می شد. در آخر تعطيلات آنها يک جزيره کامل آنجا ساخته بودند." من که تحملم از اين همه زياده روی تمام شده بود، از جا در رفتم و از آنها پرسيدم وجود اين برده ها که همه جا در مقابل چشم قرار دارند، شما را ناراحت نمی کند. اميدوارم منظور مرا نفهميده باشند، چون زن چنين جواب داد: "اين چيزی است که ما به خاطرش به اينجا می آئيم! عالی است. شما همه کار را نمی توانيد خودتان به تنهايی انجام دهيد!" و شوهرش خود را داخل صحبت کرد: "وقتی به توالت ميرويد در را برای شما باز می کنند، سرپوش توالت را بالا می زنند، تنها کاری که نمی کنند اين است که وقتی می شاشيد، آن را برای تان بيرون نمی کشند!" و هردو ی شان زدند زير خنده.

چالش با صحرا

دوبی فقط فراتر از توان مالی اش عمل نکرده است، حيات آن فراتر از توان اکولوژيک آن است. شما روی چمن های دکور شده می ايستيد و به فواره هايی که آب را به همه طرف می پاشند نگاه می کنيد. توريست ها را می بينيد که با دلفين ها شنا می کنند. از يخچال هايی به قامت کوه بالا می رويد که روی آن پيست اسکی با برف واقعی ساخته اند. و صدايی پشت سر شما ميکوبد: اين صحراست. اين يکی از کم آب ترين مناطق جهان است. چطور اين ممکن است؟ چطور ممکن شده است؟

خود زمين، دوبی را دفع می کند؛ آن را خشک کره و به دست توفان نابودی می سپارد. ساختمان جديد The new Tiger Woods Gold Course برای آبياری زمين اش روزانه نياز به چهار ميليون گالن آّب دارد وگرنه به سرعت خشک شده و برباد می رود. شهر مرتبا دچار طوفان های شنی است که آسمان را تاريک می کند. وقتی توفان خاک می نشيند، گرمای سوزان سر می رسد. اگر همه چيز را دايما بطور مصنوعی مرطوب نگه ندارند، گرما همه چيز را می سوزاند.

دکتر محمد رئوف از مرکز پژوهش های خليج که من در دفترش با او صحبت ميکردم به شدت محزون بود و هشدار ميداد: "اين يک منطقه صحرايی است و ما شرايط زيست محيطی آن را به چالش کشيده ايم. اين به شدت غيرعقلانی است. اگر با صحرا در بيفتيد، شکست خواهيد خورد."

شيخ مکتوم شهر نمايشی خود را در جايی ساخته که هيچ آب قابل استفاده ای ندارد، هيچ. آب روی سطح زمين ندارد و تعداد خيلی کمی آب زير زمينی دارد. يکی از کم باران ترين مناطق جهان است. از اين رو دوبی آّب دريا را می دوشد. آب امارات در کارخانه های عظيم تصفيه که در کرانه خليج قرار گرفته، از نمک تخليه ميشود و اين امر آنرا به گران ترين آب جهان تبديل ميکند. هزينه توليد آن بيشتر از توليد نفت است و مقادير عظيمی از گاز کربن را به اتمسفر وارد ميکند. اين امر دليل اصلی آن است که ساکنين دوبی بزرگ ترين سطح توليد کربن نسبت به ساير انسان های روی زمين را دارند. بيش از دو برابر يک شهروند آمريکايی.

اگر رکود کنونی تعميق شود، به عقيده دکتر رئوف دوبی می تواند دچار کمبود آب شود. او مي گويد: "در حال حاضر ما ذخاير مالی لازم برای انتقال آب به وسط صحرا را داريم. ما دچار مشکل عظيمی خواهيم شد. آب منبع اصلی حيات است. اين يک فاجعه است. دوبی فقط آنقدر آب دارد که برای يک هفته ی ما کافی است. تقريبا هيچ مخزن ذخيره آبی وجود ندارد. ما نمی دانيم اگر منابع تامين آب را از دست بدهيم چه خواهد شد. بقای ما به سختی امکان پذير خواهد بود." گرم شدن هوا مساله را سخت تر کرده است. او می گويد: "ما اين جزاير مصنوعی را ساخته ايم. ولی اگر سطح آب بالا بيايد، همه اينها از بين می رود." اگر همه چيز ثابت بماند در سطح کنونی يک ساکن دوبی بطور متوسط سه برابر انسان های روی زمين به آب نياز دارد. در سده ای که کمبود آب در چشم انداز آن قرار دارد، و در حال انتقال از سوخت فسيلی هستيم، دوبی بسيار آسيب پذير است."

من ميخواستم بدانم دولت دوبی در صورت وخامت شرايط چگونه واکنش نشان خواهد داد. بنابراين تصميم گرفتم بفهمم حکومت با مسايل زيست محيطی که هم اکنون وجود دارد، يعنی آلودگی آب های ساحلی چه برخوردی دارد. يک زن آمريکايی که در يکی از هتل های بزرگ کار ميکند، مطالب زيادی در فوروم های آن لاين نوشته که بدی اوضاع و وخامت فزاينده آن را مورد تاکيد قرار ميدهد. از اين رو به او زنگ زدم که با هم ملاقات کنيم. او به خشکی به من گفت: "من نمی توانم با شما صحبت کنم".-حتی اگر محرمانه بماند؟. "نميتوانم با شما صحبت کنم."، -ولی من اسم شما را مطرح نخواهم کرد، "شماگوش نمی دهيد. به اين تلفن گوش ميدهند. من نميتوانم با شما صحبت کنم." و صدايش شکست و گوشی را گذاشت.

روز بعد به دفتر او رفتم. او گفت: "اگر هويت مرا افشا کنيد آنها مرا در اولين هواپيما گذاشته و از اين شهر بيرون می فرستند." در ساحل قدم زديم و او شروع به حرف زدن کرد: "موضوع اين طور شروع شد. از آدم هايی که از ساحل استفاده می کردند، شکايت هايی به ما می رسيد. آب بوی عجيبی می داد و ظاهر آن غيرعادی بود و مردم بعد از شنا به بيماری دچار می شدند. به اين جهت من به وزرای بهداشت و توريسم نامه نوشتم و انتظار پاسخ فوری داشتم. ولی خبری نشد." سکوت. "من نامه ها را دستی به آنها رساندم. باز هم خبری نشد. کيفيت آب بدتر و بدتر شد. ميهمانان مدفوع، کاندوم و نوار بهداشتی در آب ديده بودند. به اين جهت هتل پژوهشگرانی از يک کمپانی حرفه ای را برای آزمايش آب استخدام کرد. آنها به ما گفتند آب پر است از اجزای مدفوع و باکتری ها آنقدر زياد هستند که شمارش آنها ممکن نيست. من شروع کردم به توصيه به ميهمانان هتل که توی آب نروند و آنها چون برای استفاده از ساحل درتعطيلات شان آمده بودند، واقعا ناراحت شدند."

او شروع کرد به نوشتن پيام های خشمگينانه در فوروم های بحث خارجی ها – و مردم فهميدند که چه خبر است. دوبی با چنان شتابی توسعه يافته بود که تسهيلات تصفيه آن نمی کشيد. بارکش های فاضلاب سه يا چهار روز در مراکزبازيابی در صف می ماندند. از اين رو آنها برای راحت کردن خود مدفوع را در دريا تخليه مي کردند که مستقيم به سطح آب می آمد.

حالا راز برملا شده بود و مقامات شهرداری سرانجام موضوع را تاييد کردند. آنها گفتند صاحبان بارکش ها را جريمه خواهند کرد. ولی کيفيت آب بهتر نشد. آب حالا سياه شده و بو ميداد: "بايد مواد شيميايی وارد آب شده باشد. نمی دانم چه بود. ولی هرچه بود سمی بود." او به شکايت ادامه مي دهد و تلفن های ناشناسی به او مي شود: "تخريب دوبی را بس کن وگرنه ويزايت فسخ شده و اخراج مي شوی." او می گويد خارجی ها وحشت دارند در باره چيزی حرف بزنند. يک اظهار نظر انتقاد آميز در روزنامه کافی است تا اخراج شوی: "بنابراين فکر مي کنيد من چه بايد بکنم؟ حالا آب بدتر از هميشه است. مردم واقعا مريض مي شوند. عفونت چشم، عفونت معدي، بيماری های پوستی. به اين نگاه کنيد!"

در سطح آب کنار يکی از هتل های مشهور دوبی مدفوع شناور است. "چيزی که از دوبی فهميدم اين است که مقامات سرسوزنی برای محيط زيست تره خرد نمی کنند. خداوندا، آنها مواد سمی را به دريا، که منبع اصلی جاذبه های توريستی شان است، پمپاژ می کنند. اگر در آينده مشکلات زيست محيطی بوجود بيايد، روی آن سرپوش خواهند گذاشت و آنقدر اينکار را ادامه ميدهند تا به فاجعه کامل منجر شود." موقع صحبت او طوفانی از شن در اطراف وزيدن گرفته بود. مثل اين بود که صحرا سعی می کند آهسته ولی مستمر زمين را پس بگيرد.

درخت های قلابی پلاستيکی

شب آخری که در دوبی بودم سر راهم به فرودگاه در پيتزاهاتی که کنار يکی از جاده های بی پايان دوبی قرار داشت ايستادم. داخل آن عين پيتزا هات نزديک آپارتمان خودم در لندن بود حتی رنگ استفراغ مانند دکورش. فکرم پراکنده و حواسم جای ديگر بود. شايد دوبی از آن رو مرا پريشان کرده بود که به نظرم تمام زنجيره توليد جهانی در اينجا متراکم شده است. بسياری از کالا های مورد استفاده من توسط نيمه بردگان مستاصل در فاصله 2000 مايلی تهيه مي شود. آيا تفاوت تنها در اين است که اينجا آنها فقط در دو مايلی شما هستند و شما گاهی ميتوانيد يک نگاهی به صورت آن ها بياندازيد؟ دوبی عبارت است از بازار جهانی شده ی بنيادگرانه در يک شهر.

از يک دختر فيليپينی که که پشت دخل است می پرسم آيا او اين شهر را دوست دارد؟ او با احتياط می گويد "خوب است." -واقعا؟ برای من تحملش دشوار است. او نفسی به راحتی می کشد و ميگويد: "اين وحشتناک ترين جای جهان است! من از آن متنفرم! بعد از چند ماه که به اينجا آمدم فهميدم همه چيز دوبی قلابی است. همه چيزهايی که می بينيد. درخت ها قلابی هستند. قرار داد کار کارگران قلابی است، جزاير قلابی است، لبخندها قلابی است - حتی آب هم قلابی است!" اما او هم در اينجا گير افتاده است. او هم قرض گرفت تا خودش را به دوبی برساند و سه سال است که مجبور به ماندن شده است. "به نظر من دوبی مثل يک سراب است. تخيلی است نه واقعی. از دور فکر ميکنی آب می بيني، ولی وقتی به آن نزديک می شوي، يک مشت شن دهانت را پر می کند."

در اينحال يک مشتری ديگر وارد ميشود. او به زور لبخند گشاده ولی مصنوعی ويژه دوبی را به صورتش تحميل می کند و ميگويد: "امشب چطور ميتوانم در خدمت جنابعالی باشم؟"
________________________________________


منبع :
http://www.independent.co.uk/opinion/commentators/johann-hari/the-dark-side-of-dubai-1664368.html

در مورد نویسنده این گزارش می توانید در ویکیپدیای انگلیسی در اینجا بخوانید و در ویکیپدیای آلمانی در اینجا


انتشار مطلب فوق فقط با ذکر نام ماخذ مجاز است.