باما باشید:
تازه ترینها:
2022-02-13

ماسه باش، نه روغن در چرخ دنده های این سیستم جهانی!




مقدمه ناشر:
حیله بزرگ
مدیریت کرونا همراه با سوء استفاده و مهندسی افکار با کمک دانش و در جهت علایق قدرت و سود
سوزان بونات1

"بحران کرونا" یک صحنه سازی جهانی با ابعاد بی سابقه است. در بخش یک نویسنده با مثالهایی نشان داد که چگونه انسانها به وسیله یک زیر ساخت دیجیتالی عظیم از دو سال قبل به صورت هدفمند ترسانده و در مسیری اشتباه هدایت شدند.- این صحنه سازی با اعداد و تفاسیری ارائه شده که حتی با استانداردهای ابتدایی علمی هم مطابقت ندارد . واضح است که یکی از اهداف سودجویان، وابستگی دائمی جمعیت جهان به ژن درمانی است که این هدف، به عنوان یک "واکسیناسیون" کم اهمیت جلوه داده می شود. که در نتیجه آن، نه تنها دلار به حساب‌های سودجویان سرازیر می‌شود، بلکه این فرآیند در نهایت به بازیگران شرکت‌های جهانی این فرصت را می‌دهد که به صورت دیجیتالی همه افراد را ثبت کنند، آنها را به طور جامع کنترل کنند و آنها را کاملاً تحت سلطه خود درآورند. اما چگونه سودجویان توانستند که بنگاه های بزرگ رسانه‌ای ، انجمن‌های پزشکی، کل مؤسسات علمی، حتی دستگاه‌های دولتی را در سرتاسر جهان به صف و با خود همراه کنند؟ آنهم برای چیزی که مبتنی بر استانداردهای علمی نیست، حقوق بشر را به زباله دان می اندازد و دیگر هیچ گونه ملاحظات اخلاقی را نمی‌شناسد؟ چگونه می توانند حتی بخش های بزرگی از اپوزیسیون چپ سیاسی را به سرسخت ترین همراهان خود تبدیل کنند؟ چه شرایط سیاسی و اقتصادی چنین رویکرد هماهنگ جهانی را ممکن کرده

تمرکز سرمایه

اقدامات خشن و سرکوبگرانه کرونا در بسیاری از کشورهای جهان به طور چشمگیری فقیر شدن جمعیت در این کشورها را تسریع کرده است. بر اساس شاخص جهانی گرسنگی، تعداد افراد مبتلا به سوءتغذیه شدید، به ویژه در بین کودکان، در این سالها به بیش از 800 میلیون نفر برآورد شده است. که این تعداد نسبت به سال 2019 افزایشی بالغ بر یک پنجم را نشان می دهد. علاوه بر این، رشد و توسعه داروهایی که می توانست به مبتلایان به کرونا کمک کند، به طور فعالی متوقف شد، در حالی که شرکتهای بزرگ میلیاردها دلار را به حلقوم خود ریختند تا "ایمونو تراپی های" مبتنی بر مهندسی ژنتیک ، یعنی به اصطلاح واکسن های mRNA یا واکسنهای ناقل را به بازار ارائه دهند.

این شرکت‌ها از سال‌ها پیش این آماده‌سازی‌ها را در برنامه خود داشته اند. آنچنان که گزارش‌های سالانه BioNTech، شریک آلمانی فایزر، فاش کرده که در دریافت مجوز برای این گونه داروها که هم برای بیماران سرطانی و هم برای "پیشگیری از بیماری‌های عفونی" قبلا اقدام نموده بوده، به خاطر اثرات سنگین غیر قابل محاسبه این داروها، تا کنون شکست خورده است. با این شرایط این پاندمی برای این کنسرن ها معدن طلا محسوب می شود. و این واقعیات خود بیانگر همه چیز است.

در واقع، دارایی‌های سرمایه‌ای در دهه‌های اخیر به شدت متمرکز شده‌اند. کنسرنهای عظیم فراملیتی همواره به منابع، وسایل تولید گسترده تر ، و با خرید دانشمندان ،به دانش فنی بیشتری دسترسی می یابند. آنها هستند که تعیین کننده نرخ در بازار هستند. آنها رقبای کوچکتر را نمی توانند تحمل کنند بنابراین این رقبا یا به سوی ورشکستگی سوق داده می شوند و یا بلعیده می شوند.

برای نشان دادن ابعاد رقابت با رقبای کوچکتر نمونه Monsanto مثال مناسبی است. . شرکت آلمانی BAYER AG، که در امپراتوری نازی به نام IG Farben به شهرت بی‌شکوهی دست یافت، در سال 2018 این شرکت را که از طریق بیوتکنولوژی گسترده‌ای، سود خود را عمدتاً از محصولات اصلاح‌شده ژنتیکی و علف‌کش‌ها به‌دست می‌آورد، به قیمت 66 میلیارد دلار خریداری و آنرا در خود ادغام کرد. بایرن با این ادغام به یک جهش فروشی دست یافت که از 37 میلیارد به 44 میلیارد یورو رسید.

مانند چنین توسعه و رشدی را هم ما در تمام رشته های دیگر، مانند انرژی، تسلیحات و کشاورزی و غیره، شاهد بودیم. از ادغام صنایع و سرمایه مالی کنسرنهای عظیمی پدیدار شدند، که عملا خودشان پول چاپ می زنند، که این خلق پول برای تحقق سودآوری سرمایه بکار می رود. همچنین امروزه در اقتصاد، تشکیل تراستها از شرکتهای بزرگ و کوچک، به منظور چنگ انداختن به قراردادهای پرسود دولتی، به همان اندازه رایج است که درهم آمیزی شرکتهای دولتی و خصوصی به عنوان مشارکتهای دولتی و خصوصی (Public privat Partnerships) ، که به اختصار PPP نامیده می شود.

ادغام سرمایه صنعتی و پولی و ادغام سرمایه مالی ناشی از آن با دستگاه های دولتی و دولت های آنها، اتفاق جدیدی نیست، بلکه از بیش از یکصد سال است که ما شاهد آن هستیم. این دستور کار امپریالیستی نسبت به انحصارها، در سطح دولت های قوی اقتصادی نیز تثبیت شده است. از درون این ادغام، ساختارهایی مانند اتحادیه اروپا، ناتو، مجمع جهانی اقتصاد، G7، G20 و انواع دیگر نهادهای مشورتی بیرون آمده که در آنها سرمایه بزرگ و دولت ها باهم می نشنینند و در مورد رفاه و رنج مردم جهان در راستای منافع سود جویان تصمیم می گیرند و برنامه ریزی می کنند. در کل می توان این شبکه را کارتل امپریالیستی نامید.

اخلاق- افسانه حاکمان

اکثریت چپ‌ها در سراسر جهان ظاهراً این پروسه پیشرفت را کاملاً در خواب بوده و از دست داده‌اند.

تعریف آنها از طبقه حاکم تا حدی بر ساختارهای کاملاً منسوخ سرمایه داری استوار است. از نظر آنها، هر صاحب یک مزرعه ارگانیک کوچک با هفت کارمند و هر رستورانی با پنج پیشخدمت و یک آشپز، متعلق به بورژوازی حاکم است، حتی اگر آنها یک پایشان در ورشکستگی باشد و به سختی بدانند چگونه خرج خود را تامین کنند، و چگونه باید سرپا بایستند.

نتیجه گیری از چنین سازه های فکری، کودکانه و غیر واقعی هستند اینکه: سیاست های کرونا و قرنطینه به بورژوازی صدمه می زند، به خاطر آنست که این ساختار برای آنها بدون تناقض جلوه می کند. اینکه در واقع بازی کنندگان قدرتمند در حال سرند کردن بازیگران ضعیفتر در صف خودشان و طبقه متوسط هستند، اینکه آنها قدرت اقتصادی و سیاسی را به وسیله جنگ قیمت، تصفیه بازار و به واسطه دیجیتالی کردن ، در میان خودشان تقسیم می کنند، هیچ یک از این موارد ظاهراً هیچ نقشی در درک سیاسی بسیار ساده شده بسیاری از چپ‌ها ندارد.

— کارتلهای امپریالیستی موفق شده اند که برنامه های خودشان را به صورت داستانهای قابل فروش در بسته بندی های زیبایی بفروشند که به ویژه احساسات چپ ها را برمی انگیزد. از یکسو در اینجا افسانه ای وجود دارد به نام "آدم خوب".—


بر اساس این افسانه ، "مردم خوب" بین سرمایه داران تمایز قائل نمی شوند، زیرا این تمایز را نازی ها قبلاً انجام می دادند ، به این صورت که بین سرمایه داران بد یهودی و سرمایه داران خوب غیریهودی تفاوت می گذاشتند.

دوما، اینجا داستان انترناسیونالیسم «ضد نژادپرستی» مطرح می شود. جدا از این که این یک دروغ آشکار است، زیرا به اصطلاح «جهان سوم» همچنان قربانی شدیدترین استثمارهستند. این روایت حاکمان، کمپین های غارتگری جهانی آنها را به چیزی ظاهراً خوب تبدیل می کند یعنی ما دیگر تمایز نژادی بین قربانیان خود قائل نیستیم. همه شما یک هویت دیجیتالی دریافت می کنید و ما صرف نظر از جنسیت، مذهب، رنگ پوست و ملیت، به طور یکسان شما را تحت نظارت و فشار در می آوریم.

به خصوص در «بحران کرونا»، افسانه‌ای دیگر از حاکمان، ذهن بسیاری را تیره می‌کند: با قرنطینه، وحشت پنهان در مدارس، تبدیل خانه‌های سالمندان به زندان و واکسیناسیون اجباری، این «گروه‌های آسیب‌پذیر» هستند که محافظت می‌شوند. یعنی سالمندان، افراد مریض و افراد محروم. هیچ چیز نمی تواند به اندازه این دروغ در مورد ادعای مراقبت های بهداشتی، دور از واقعیت باشد. اما این به طرز ماهرانه ای می تواند دکمه خلع سلاح اخلاقی "چپ های احساسی " را به طور مداوم فعال کند.

در واقع، هرکسی که گرفتار این موضوع شود، عملا کمتر درک سیاسی از سیاست دارد، و بیشتر یک اخلاق گراست. ضمن آنکه، «اخلاق» ی که زیربنای این امر است، صرفاً بر اساس تفسیر حاکمان و اتاق فکر آنها تعریف می شود. این امر روابط طبقاتی و ظالمانه را نادیده می گیرد، خیر و شر را آن گونه که ستمگران صلاح می دانند تعریف می کند - و صد البته به نفع منافع آنها.

قدرت در سایه

این واقعیت که تمرکز قدرت می‌تواند تا این حد پنهان شود و یورشهای جهانی به‌صورت موذیانه ای به‌عنوان ضد نژادپرستی مفروض تفسیر شود به دلیل تناقضات درونی خود کارتلهای امپریالیستی می باشد. از یک سو، سازمانهای خصوصی با اهداف مشترک اجتماعی وجود دارند که حداقل مستقیما از جنگ‌های جهانی جدید روی بر می گردانند. کارتلی که به طور گمراه کننده ای با اصطلاحات دوست داشتنی مانند "جامعه بین المللی دولت ها" نامگذاری شده است، با "رویه های مشترک" توافق می کنند و بمب ها را بهر حال در قلمرو خود رها می کنند - البته با ملاحظاتی.

از سوی دیگر، ساختارهای غیرشفاف شرکت‌های سهامی عظیم با تعداد بی‌شماری سهامدار، بخش‌ها، شرکت‌های تابعه، «شریک‌های» دولتی و غیره، شخصیت‌های اصلی را از معرض دید پنهان می‌سازد. به عبارت دیگر، کارتل امپریالیستی خود به عنوان یک ماشین تکنوکراتیک با دستگاهی غول پیکر متشکل از مجموعه ای از چرخ دنده های کوچک عمل می کند که دیگر چیزی به نام یک فرد قدرتمند وجود ندارد. در این ساختار، وابستگی‌های اقتصادی سازمان‌های غیردولتی(NGO)، انجمن‌ها، شرکت‌های کوچک و متوسط، مؤسسات علمی، مجتمع های رسانه ای، بله، کل دستگاه‌های دولتی و همه نهادهای آن‌ها که دستور کار را اجرا می‌کنند، پنهان است.

در این درهم بافتگی بی‌شمار درون و بین شرکت‌های بزرگ و دستگاه‌های سیاسی، مؤسسات علمی و سازمان‌های غیردولتی، شناسایی شخصیت‌های اصلی دشوار است. و اگر این شناسایی انجام شود، مسئولیت آنها در دستگاه کل، که توسط سهامداران عمده، مدیران حقوق بگیر، هیئت های نظارت، هیئت مدیره شرکت ها، سیاستمداران، کارمندان دولت، و همچنین اتحادیه های کارگری و بسیاری از کارمندان کوچک ادامه می یابد، ناپدید می شود. با این حال، در نهایت، این دستگاه بازهم تنها هدف سرمایه‌داری را دنبال می‌کند: یعنی حداکثر کردن سود به قیمت فشار بر اکثریت .

دستگاهِ کارِ مزدی

می توان همچنین از یک تقسیم کار گسترده صحبت کرد که از مدتها قبل نه تنها منحصر به تولید صنعتی است بلکه در کلِ خود دستگاه قدرت نیز گسترده شده است. برخلاف آنچه بسیاری از چپ‌ها می خواهند باور داشته باشند، این اساساً مبتنی بر انقیاد تقریباً کل جمعیت جهان به کارِ مزدی است. به دیگر سخن:

— این ماشین از طریق کار میلیون‌ها میلیون مزدبگیر می چرخد که به عنوان چرخ‌دنده های ماشین سود برای دستمزد خود عمل می‌کنند. ریختن ماسه در این چرخ دنده ها برای اکثریت افراد یک مسئله وجودی است، ولی در عین حال نیز این مرتبط است با جایگاه اجتماعی افراد. سبک زندگی و امنییت شخصی —

البته، حتی در سرمایه داری تکنوکرات قرن بیست و یکم، مسئله قدرت همچنان به این مربوط می شود که چه کسی مالک ابزار تولید است، چه کسی بر آنها قدرت دارد و چه کسی با استثمار دیگران زندگی می کند. فقط پاسخ دادن به آن دیگر آسان نیست، دقیقاً به این دلیل که چهره های پشت آن تا حد زیادی در تاریکی باقی می مانند. بخش بزرگی از مالکیت ابزار تولید عمدتاً توسط سهام غیر شفاف تعیین می‌شود، و شراکت‌ در بنکاههای بزرگ فهرست‌شده درکنسرنهای بزرگ در بورس عمدتاً مستقل از افراد خاص هستند. آنها همچنان به کار خود ادامه می دهند حتی وقتی که آقای ایکس به عنوان سهامدار بزرگ و یا آقای ایگرک به عنوان مدیر آن فوت شود.

به این صورت است که سرمایه به خودی خود بی چهره و از انسانیت تهی می شود. شخصیتهای آن، که در انظار عمومی ظاهر می شوند، چیزی بیش از نقاب شخصیت نیستند: یعنی سخن گوها، مدیر عاملان، روسای کوچک و مدیران بخش. هرگونه تمرکز قدرت به تعدادی از ذینفعان نفع می رساند - و در عین حال به انبوهی از افراد آسیب می رساند. این به شیوه پوشیده ای به پیش می رود، از طریق بنیادها، اتاق های فکر و غیره، و مادر این تمرکز مدرن قدرت، پیشبرد جنگ روانی است که بازیگران اصلی آن دستگاه سیاسی، شرکتهای مشاوره چند ملیتی و بنگاههای رسانه ای بزرگ هستند.

مدتهاست که اسکلت تکنوکراتیک جامعه کار مزدی با اتوماسیون، نظارت و کنترل، و عبارات زیبای کاملا تو خالی سازگار شده است. زیر طنین خوش صدای "کار تیمی"، هرم سختِ سلسله مراتبی پهنان می شود. فقط کسانی که به علائق سود یک شرکت با فداکارانه ترین شیوه خدمت می کنند و یا تبعیت از الزامات رقابت سیاسی در یک شرکت دولتی را به شیوه خاصی برآورده کنند، به رده حقوقی بعدی ارتقا می یابند. انطباق، تضمین پیشرفت است، اعتراض و نافرمانی، منجر به حذف از بازی می شود.

انسان از خود بیگانه

این فقط به دیروز منحصر نمی شود و نتایج حاصل هم با کمی تفاوت می تواند امروز هم به طور گسترده ای تعجب برانگیز باشد: یعنی انسان از محصول کار خودش،از همنوعانش، از شرایط طبیعی زندگیش و از کلیتش به طور کلی یک انسان جدا شده باشد. به این معنی که : کارکنان مزدبگیر در داخل چرخ دنده ها، دیگر در مورد استفاده ملموس از محصولات کاری خود برای خود، برای خانواده خود و برای همنوعانش سؤال نمی کند، زیرا این با ماهیت کار مزدی مطابقت ندارد. او در مورد دستمزد می پرسد، که تنها عامل مربوط به شرایط زندگی اوست.

بنا بر این، کارِ مزدی، افراد از خو بیگانه را تولید می کند. در این میان، رقابت دائمی برای پست ها و مشاغل، مسکن و شاید سرمایه گذاری های کوچک جریان دارد که خصومت ساختاری را در بین مردم از جمله و به ویژه در طبقه ستمدیده ایجاد می کند. انسانها خودشان را بیشتر به عنوان رقیب می بیند تا موجوداتی وابسته به یکدیگر. آخرین سنگر جامعه واقعی تا حد زیادی به خانواده های کوچک محدود می شود. به همین دلیل است که قدرت مخرب فعلی طبقه تکنوکرات حاکم نیز به آنجا نظر دارد. قدرت همه جانبه همیشه به معنای تسلط بر کوچکترین سلول اجتماع است :یعنی خانواده.

—اصل «تفرقه بینداز و حکومت کن» البته یک استراتژی ثابت است که توسط صاحبان قدرت برای حفظ قدرت خود استفاده می شود. با ظهور سرمایه داری اولیه، اولین جایی را که یقه اش را گرفتند، جوامع روستایی بود که از یکدیگر مراقبت می کردند. از حالا دیگر در زیر یوغ کار مزدی، هر خانواده ای مجبور بود برای خود در وابستگی بردگی کند.—

ضرورت اشتیاق به تعلق اجتماعی افراد، طبقه حاکم را بر آن داشت که با "دقت" این نیاز را توسط ایجاد جوامع انتزاعی، مانند باشگاه های فوتبال و یا گروههای خیالی از جمله "ملت" جایگزین کنند.

شخصیت های مستبد

چنین جامعه کارِ مزدی، که دائماً در وضعیت تناقضی_رقابتی قرار دارد، برای رهبری کردن ایده آل است، به ویژه با مجموعه عظیمی از زیرساخت های دیجیتال، که در همکاری بین المللی، به عنوان یک ابزار تبلیغاتی در مقیاسی عمل می کند که قبلا غیرقابل تصور بود. افرادی که بیشتر عمر خود را در آسیابِ کارِ مزدیِ بیگانه ساز می گذرانند، به سادگی وقت کافی را ندارند که خود را درگیر شناخت دنیایی کنند که مداوم پیچیده تر می شود.

اکثر جهان بینی های ما فقط می توانند از آنچیزهایی تغذیه شوند که به صورت دیجیتالی به ما داده می شوند. اینکه این تصاویر را ما چگونه ارزیابی می کنیم، در درجه اول ناشی می شود از تجربیات شخصی مادر یک محیط بسیار محدود. البته اینها مشروط هستند به روابط طبقاتی و روابط حاکمیت، اجبارها و دیدگاه های ما به بقا.

اینرا هم باید اضافه کرد: در جامعه ای که در آن توده مردم امورات زندگی خودشان را از وابستگی به کار مزدی کسب می کنند. یعنی آنها تحت بیگانه شدگی مداوم بازار کار و بالنتیجه جبر مرتبط با آن هستند، در چنین جامعه ای اجبارا انبوه بی شماری از انسانهای مطیع و سازگار شکل می گیرد. که این، شرایط ایده آلی است برای شکل گیری شخصیت های مستبد.

نظریه شخصیت مستبد اساساً به تحقیقات اجتماعی اریش فروم در دهه 1930 برمی گردد. بر این اساس، هر انسانی میل طبیعی به آزادی و عدالت دارد. پرورش جهت انطباق با استبداد - چه در خانواده و چه از طریق سلسله مراتب اجتماعی- منجر به انکار این نیازها می شود. به گفته فروم، شخصیت اجتماعی که از این طریق به دست می‌آید مبتنی بر قدرت و اطاعت است.

این امر منجر می شود که افراد از نظر ذهنی و روانی مطیع و همرنگ جماعت شوند و این الگوی رفتاری، دگر اندیشی و کثرت گرایی را تحمل نمی کند. طبق نظر فروم، افرادی که دارای شخصیت مستبد هستند، به دلیل غریزه حفظ خود، تسلیم مقامات برتر می شوند. اما از سوی دیگر، این امر منجر به ناامیدی، تخریب و خود بزرگ بینی شخص می شود. به زبان ساده افرادی که به این موضوع مبتلا هستند به طور دائم در برابر بالایی ها خم می شوند و خشم حاصل از آنرا بر سر افرادی که ضعیف به نظر می رسند و یا واقعا ضعیف هستند فرو می ریزند.

فروم موضوع را به آسیب شناسی روانی گسترش داد و رفتار مستبدانه را با ساختار شخصیتی سادومازوخیستی مقایسه کرد. اینها فعالانه با لذت سلطه بر ضعیف، و منفعلانه از طریق تسلیم لذت بخش به افراد قوی تر وارد می شوند. چنین شخصیتهایی خودشان را در سلسله مراتب اجتماعی جوامع سرمایه داری به طور دربست و مطیع ادغام می کند، تا با همذات پنداری خود با صاحبان قدرت، از بی قدرتی واقعی خودشان فرار کنند.

دروغ همبستگی

اتهام شخصیت مستبد بسیار سنگین است، به ویژه برای افرادی که خود را چپ یا اومانیست می دانند. این با تصویر آنها از خود جور در نمی آید، زیرا طبق ادعای خودشان، آنها برای تعیین سرنوشت، حقوق بشر و رشد آزادانه شخصیت ورود می کنند، یعنی دقیقا برعکس. در ارتباط با بحث جاری مربوط به واکسن اجباری ، اینکه تبلیغات حاکمان، سکان ایدئولوژیک را اینبار از طریق واکسیناسیون، در دست می گیردبا عنوان همبستگی با ضعیفان، . حتی اگر هم دروغ بودن داستان همبستگی در ارائه واکسن ثابت شده باشد همینکه فقط واکسیناسون کرونا، اگراز اثرات جانبی آن صرفنظر کنیم، در کاهش شدت بیماری موثر است، بازهم این داستان زیبا جذابیت ایده آلی دارد. این نه تنها تمایل حاکمان به حمایت از اجبار و سرکوب را نفی می کند، بلکه نمونه تبعیت خشونت آمیز را به نمونه ای از همبستگی ادعایی با کسانی که نیاز به حفاظت دارند تبدیل می کند و طبقه حاکمه را به عنوان ستون مقدسی باز نمایی می کند.


دیگر هیچ اهمیتی ندارد که دقیقا کسانی که به حمایت نیاز دارند چه کسانی هستند، که حتی آنها یک بار هم مورد پرش قرار نگرفته اند، و حتی ممکن است که برای کاربرد اجباری که احتمالا بسیاری از آنها آنرا رد می کنند، یک احساس مورد سوء استفاده بودن به آنها دست دهد. به عبارت دیگر، این دروغِ "همبستگی" که دائماً تکرار می شود، فقط در خدمت اثبات "خوش نیتی " طرفداران واکسیناسیون اجباری است تا خواسته های استبدادی خود را از دیگران و خودشان پنهان کنند. به علاوه: این دروغ، تسلیم مطیعانه به علایق ضد انسانی بازیگران امپریالیستی را واژگون می نمایاند.

ماسه در چرخ دنده ها*


اما یک چیز مسلم است:گیربکس غول پیکری که در طی قرن ها ایجاد و مدرنیزه شده است،با این همه پر از ماسه است. هرچه چرخ دنده های انسانی این گیربکس بیشتر شاهد این باشند که مسیر جاری به بن بست منتهی می شود، مسلما تمایل متقابلشان به جهت مخالف حرکت این گیربکس خواهد رفت، و به همان نسبت بی میلی بیشتری نسبت به رعایت اوامری که از بالا می آید قطعی می شود. درشتی دانه های ماسه ومیزان اثری که نهایتا بر حرکت گیربکس دارند بستگی مداوم به سطح هوشیاری این چرخ دنده های انسانی دارد، به این که چه مقدار در این بین شک وجود دارد. طبیعی است که تعداد آنها در مراجع اجرایی و موسسات علمی به جای کاهش می بایست افزایش یابد. میزان ظهور مبادله، همبستگی واقعی و اجتماع در میان شک کنندگان و شکستن انزوای آن ها، تعیین کننده مقدار ماسه در چرخ دنده های دستگاه مطیع ساز می باشد.

—زیرا در نهایت، حتی مدرن ترین ماشین تولید سود هم فقط با مشارکت فعال خیل افرادی کار می کند که برای آن پول می گیرند. و برای بسیاری از مدت ها پیش باید معلوم شده باشد که کارِ مزدی آنها در نهایت به آنها و خانواده هایشان آسیب خواهد رساند. —

بدون شک، این یک روند دردناک است. بالاخره چه کسی دوست دارد اعتراف کند که دو و یا بیست سال دنبال پدیده اشتباهی حرکت کرده است؟ پذیرش چنین چیزی نمونه قدرت بزرگی خواهد بود. هر کسی ممکن است اشتباه کند. هیچ کس عاری از اشتباه و افتادن در دام مغالطه نیست. ولی نهایتا این حکم معتبر است که ، همه چرخ‌ها از حرکت باز می ایستند، فقط وقتی که بازوی قوی شما آنرا بخواهد، هنگامی که بسیاری از بازوهای قوی آن را بخواهند.
--------------------------------
*- "ماسه در چرخ دنده ها" اشاره به اتحادیه ای از جنبشها تحت همین نام دارد که از فعالان محیط زیست و منتقدان سیاستهای حمل و نقل و منتقدین گلوبالیسم در آن شراکت دارند و از ابتدای سال 2019 پایه گذاری شده است و به عنوان بخشی از جنبش جهانی محسوب می شود. این جنبش نام خود را از شعری به همین نام از گونتر اریش گرفته است که معنی آن شعر این است:
وقتی امرای دنیا مشغولند، نخواب!
به قدرت آنها که وانمود می کنند برای شما به دست می آورند مشکوک باشید!
مواظب باش که دلت خالی نباشد وقتی روی خلأ دلت حساب باز می کنند!
کارهای بیهوده انجام بده،
آهنگ هایی را بخوان که از دهان تو انتظار ندارند!
ناراحت باش،
ماسه باش، نه روغن در چرخ دنده های این سیستم جهانی!



1- سوزان بونات متولد آلمان دموکراتیک،از 2004 به عنوان روزنامه نگار آزاد و از سال 2010 برای یونگه ولت مقاله می نویسد. مقاله دو قسمتی او در روبیکون Rubikon به چاپ رسیده که قسمت اول را در اینجا و قسمت دوم که مقاله فوق ترجمه آن است را در اینجا می توانید به زبان آلمانی دریافت کنید.

.

انتشار مطلب فوق فقط با ذکر نام ماخذ مجاز است.