باما باشید:
تازه ترینها:
2019-04-22

آیا فلسفه موضوعی مجرد از فرهنگ اجتماعی است؟



فرهاد قابوسی

نگاه دورادور، استثناء- پنداری و احساس رُعب نسبت به یک موضوع، سبب بدفهمی آن شده و در نهایت منجر به اسطوره سازیِ از آن می گردد. به این سیاق است که دوری از فلسفۀ ایرانی موسوم به اسلامی و کم دانشی و فاصلۀ جغرافیایی نسبت به فلسفۀ اروپایی سبب شده اند که بسیاری از علاقمندان ایرانی به فلسفه از فلسفۀ اروپایی اسطوره سازی کنند. در این روال برخی نیچه را حلال تمامی مشکلات "فلسفی" عالم می شمارند و بعضی فلسفه کانت را مستدل ترین اندیشۀ فلسفی می دانند. درحالی که قرار دادن این فلاسفه در متن فرهنگ اجتماعی مولدشان نشان می دهد که هردوی آنها بقول معروف "پیاز هم می خوردند" و یعنی بسیار پیش پا افتاده تحت تاثیر محیط زندگی خصوصی خویش اندیشیده، یا اندیشه هایشان شدیدا از شرایط زندگی خصوصی شان تاثیر یافته اند. لذا فاقد جنبۀ عام منطقی فلسفه و قابلیت تعمیم ضروری اندیشۀ فلسفی بوده است. هرچند بدیهی است که هر فیلسوفی به سیاق تفلسف هم که شده به تجرید و تعمیم موضوعات پرداخته و با کلام پردازی موضوعاتی عمومی از آنها بسازد.

در تأکید بر"نان به نرخ روز خوردن" کانت که پیشتر در مقاله ای یاد آوری کردم (1)، اضافه می کنم که کانت چند نامۀ ملتمسانه دیگر نیز جهت التماس پست دانشگاهی و تشکر از اضافه حقوق به «پیشگاه همایونی» فردریک دوم شاه پروس نوشته است که همه با اصطلاحاتی نظیر «چاکری مطلق» شروع و با اظهار « بندگی مادون» ختم می شوند. "فیلسوفی" در لباس یک کارمند مادون همایونی! در این نامه ها خبری از بینش "جهان شمول" کانت نیست بلکه تمام دنیا در کُنیگسبرگ و جریان امرار معاش کانت خلاصه می شود (2). تأثیر این محدودیت بینش را در تفسیر کانت از «روشنگری» مطرح دوران او می بینیم که منجر به ستایش ولینعمتش فردریک می شود. تاجائیکه عصر روشنگری را « عصر فردریش» می نامد (1). نادرستی بینش و روش کانت در تاسیس "انتقادی" مابعدالطبیعه را نیز باز در همین رسالۀ روشنگری او می توان تشخیص داد که همچنانکه نوشتم "آزادی مردم" را به موضوعی چنان متعالی یا ترانساندات تبدیل می کند که نه تنها به استبداد مطلقۀ ولینعمتش فردریک آسیبی نرساند بلکه به این طریق بتواند گناه استبداد شاهانه را به گردن مردم "نابالغ و ترسو" (از نظر کانت) بیاندازد (1). مثالی بهتر از این از جعل واقعیت به کمک مابعدالطبیعه و استعمال فلسفه در خدمت قدرت سیاسی در تاریخ دیده نشده است.

اما سطحی تر اینست که امروز باوجود اثبات عدم مطلقیت هندسۀ اقلیدسی در علم، آنچنانکه بعضی از مولفین ایرانی نظیر آرامش دوستدار به جهت سئوالی که دکارت و کانت برای یافتن دلیل به اصطلاح "علمی" بر وجود خدا کرده اند، تحویل اثبات مطلقیت خدا به مطلقیت هندسۀ اقلیدسی را که از جعلیات دکارتی تایید شده وسیلۀ کانت است بعنوان دلیل عقلانی بودن فلسفه کلاسیک اروپا قلمداد کنیم. کمااینکه نه تنها عدم استدلال در اینگونه موارد بهتر از استدلال غلط است! بلکه تمامی «دیسکورس» دکارت بعنوان شروع فلسفۀ کلاسیک اروپا در جهت تایید مطلقیت وجود الهی بر اساس این گونه باصطلاح استدلال های "منطقی" است. سوای نادرستی و غیرمنطقی بودن این باصطلاح "استدلال" که حتی فروغی نیز در حاشیۀ ترجمه اش از «دیسکورس» (در روش راه بردن عقل) دکارت یاد آوری کرده است؛ از آنجایی که مطلقیت نادرست هندسۀ اقلیدسی امروزه صرفا در سطح محصلین مدارس قابل تصور است، دستکم باید پذیرفت که این گونه نظرات در بارۀ عقلانی بودن فلسفه کلاسیک اروپا فلسفه پردازی در سطح مدرسه است.

همچنانکه پیشتر متذکر شده ام نیچه نیز محصول جمعیت اشرافی و اشراف پرست "واگنری" معاصرش در جنوب آلمان بود و از طریق آنها با توصیۀ یاکوب بورکهاردت پروتوفاشیست به پست دانشگاهی در بازل رسید و مورد قبول مجامع فکری اشراف پرست آلمانی زبان واقع شد (3). لذا بسیار بدیهی است که که "شرف" اشراف و روال زیست آنها که در استثناء شان از مردم و استثمارشان از مردم خلاصه می شود، محور اصلی تفلسف نیچه را تشکیل می دهد. و تمامی "اخلاقیات" او تابع اشراف پرستی اش بوده است. به همین روال بینش و روش فکری نیچه نیز ملهم از این اشراف پرستی و الیتاریسم منشعب از آن هستند. لذا تشخیص راسل و ویل دورانت در واعظانه بودن بیان نیچه به تبع سنت نسل اندر نسل پدری اش که واعظ بودند، تطبیق و تاکید خودرا در بیان الیتاریستی نیچه می یابد که نظیر واعظان از بالای منبر برمردم "زیر دستش" وعظ می کند. البته که چنین وعظی نیاز به منطق ندارد، لذا نیچه هرگز علتی نمی بیند که نظراتش را با منطق استدلال کند: بلکه به روال "چنین بود و چنان خواهد بود" خطابه های خودرا از بالای منبر صادر می کند. بی سبب نیست که محققین متاخر آلمانی بیان نیچه را بیانی اشرافی و الیتاریستی (از بالا به پائین) تشخیص داده اند (4).

چون اشراف پرست است لذا تسلط اشراف بر مردم و استثمار و بهره گیری اقلیت اشراف از اکثریت مردم را امری طبیعی و روالی عادی در طبیعت می شمارد. به روال یاکوب بورکهاردت که مرشد اوست و فرهنگ ها را به عالی و بی ارزش تقسیم کرده است، خلق ها را از یونانیان گرفته تا آلمانی ها و جهودان به "اشراف"، جنگجویان و "برده گان" تقسیم می کند. از سواره نظام پروس که معمولا از میان جوانان بلند قد اشرافی انتخاب می شد، خوشش می آید (5). و "اشراف (آلمانی) را از آمیزش با خدمه منع می کند تا خون خالصشان آلوده نشود" (5). وضعی مشابه جمعیت حاکم خانوادۀ سعودی امروز که شاهزاده پشت شاهزاده تولید می کند.

به سخن دیگر این نمونه های اصلی و اساسی محتوا، بینش و روش فکری نیچه بسیار پیش پا افتاده و محصول مستقیم محیط زندگی جوانی و مجامع فکری اشرافی بودند که در دوره سلامتی روانی اش در آنها رفت و آمد داشت. حتی گرایش او به ادبیات یونانی نیز همچنانکه مورد یاکوب بورکهاردت نشان می دهد، به طرزی پیش پا افتاده ناشی از تعلقات فکری مجامع اشرافی واگنری به هنر یونانی است که با ربط دادن خود به "فرهنگ" یونان سعی در با فرهنگ جلوه دادن خود و الیتاریسم‌شان نسبت به مردم عادی "بی فرهنگ" داشتند. استثناء بودن از قاعده، استثناء بودن از عموم، تمامی دغدغۀ "فلسفی" نیچه را تشکیل می دهد: چون میان عموم سوسیالیسم رایج می شد، می بایستی با سوسیالیسم مخالفت کرد تا از مردم عادی استثناء شد.

در حالیکه تسلط و استثماری را که نیچه محصول تعادل طبیعی روابط زیستی می بیند و با تعدیل اجتماعی شان بعنوان امری غیری طبیعی مخالفت می کند، نه تنها طبیعی نیست بلکه به زور و با قتل عام اعمال شده است. از این رو کوته بینانه است که برای توجیه اشرافزدگی نیچه، استثمار اشراف از مردم را که از طریق قتل و غارت و زورگویی و ایجاد ترس میان مردم ممکن شده است با "استثمار" غریزی کودک از مادر و یا محبت غریزی مادر نسبت به کودک مقایسه کنیم. انگاری که کودک خنجر بر گردن مادر گذاشته باشد تا شیر بخورد! کمااینکه حتی "محبت" مادری به فرزند بخاطر ترس از دست دادن خانه و کاشانه در جامعۀ پدرسالار نیز توجیه پذیرش استثمار قاتلانۀ اشراف از مردم نمی تواند باشد. لذا دعوی نهایی نیچه در احترام به غریزه اشرافی موجد استثمار از مردم، تلاشی مذبوحانه در برگشت به وحشیت قدیم و ناشی از وحشت نسبت به مدرنیته ایست که شروع به نهادن تیشه به ریشه های سنت اشراف‌پرستی در عصر نیچه کرده بود. به این لحاظ نیچه "حیوانی‌ست" که با استعمال کلام، آنهم در غریزی ترین صورت آن که شعر باشد، در پی حیوانی کردن نفس انسان رفته است.

اما از آنجایی که نیچه با تمام "هوشیاری" که طرفدارانش به او نسبت می دهند، نمی دانست و طرفدارانش هم معمولا به دلیل عدم اطلاع از ظرایف زبان آلمانی و فقدان دانش تاریخی نمی دانند، توضیح می دهم که ایده آل اخلاقی نیچه از اشراف چه بوده و از اخلاق چه کسانی طرفداری کرده است. عمدۀ اشراف مورد نظر نیچه که اشراف معاصرش در آلمان بودند و نیچه (همچنانکه علاقه اش به سواره نظام پر زرق و برق پروس نشان می دهد) اشرافیت را با آنان می شناخت و در آنان متجسم می دید، اشراف خانواده شاهی پروس و خانواده های متعلق و منتسب به آنان بودند! یعنی یا از فامیل بزرگ شاه پروس بودند و یا شاه آنها را به دلایلی لقب اشرافی داده بود! اما نام خانواده شاهی پروس و بعدا قیصر آلمان «هوهن تسولرن (چولرن)» بود که در زبان آلمانی به معنی "باج گیر سر گردنه (مرتفعات)" یا همان چیزی است که به زبان مصطلح به آن "دزد سر گردنه" می گویند. یعنی زمینۀ قدرت این اشراف که بعدا حتی دیگران را نیز با دادن لقب جزء اشراف کرده اند، متکی بر باج گیری سرگردنه و "لخت کردن" مردم، پیشه وران و بازرگانانی بود که در ناحیۀ زیر نفوذ آنان در جنوب آلمان (ایالت بادن وُرتمبرگ) مسافرت می کردند، که امروز نیز هنوز به همان نام موجود است. به این ترتیب ایده آل انسانی نیچۀ "هوشیار" کسانی هستند که با دزدی سرگردنه به اشرافیت رسیده اند. من حماقتی بیش از این در میان مدعیان فلسفه سراغ نکرده ام.

هیچ اندیشه ای در پشت نظرات نیچه نیست، بلکه این نظرات بیان پیش پا افتادۀ برداشت او و آمال او از دوران جوانی اش در محیط اشراف‌پرست "واگنری" جنوب آلمان است که بدون اندیشه و استدلال در محتوایشان بیان شده اند. از این نقطه نظر نیچه "اندیشمند" نیست بلکه "زیستمند" و "آرزومند" است. و دنیای او بجای دنیای اندیشه، دنیای اشراف‌پرست دورۀ جوانی اوست که در دوران بعدی بیماری طولانی اش تاسف آن را می خورد. آنچه بیان می کند محصول اندیشه در بارۀ موضوعات نیست بلکه نتیجۀ این زندگی و تاثیری است که زرق و برق مجامع اشرافی بر او در جوانی گذاشته اند و او از آنها ایده آلی ذهنی ساخته است.

پیش پا افتادگی و روزمرگی "فلسفۀ" نیچه را شاید بتوان بهتر از همه در اقتباس سریعی دید که از خبر روزنامه های شهر محل اقامتش بازل در مورد استعمال "دینامیت" در تونل سازی نوشته بودند، کرد. که نیچه با خواندن آن ساده دلانه خود را "دینامیت" فلسفه نامید! انگاری نویسنده ای در دوران ما با دیدن سریال های "سوپرمن" خودرا سوپرمن فلسفه بنامد.

بیان نیچه نیز نه اینکه نظیر فلاسفه مستدل و منطقی باشد، بلکه ژورنالیستی و حداکثر شاعرانه و رمانتیک است. از این رو نه تنها او خود را بعنوان شاعر با «هینریش هینه» شاعر مقایسه می کند بلکه فلاسفه منطقی نظیر برتراند راسل بیان او را تغزل آمیز می نامند. جنبه غزل کار نیچه را ساده تر می کند، چون میزان استدلال منطقی در شعر و غزل کمتر و طنین و آهنگ کلمات در آنها مهمتر از ساختار منطقی و انسجام موضوع است. این است که طرفداران او نیز ژورنالیسم در مورد فلسفه را با رساله نویسی در موضوعات فلسفی که طالب استدلال منطقی و انسجام محتواست، اشتباه می کنند.

ساده نگری نیچه را از خصیصۀ تخریب بجای سازندگی در افکارش می توان دید. کمااینکه ایده آل تاریخی نیچه یونانیان نیمه وحشی ماقبل سقراطی بودند که ذکر و وصفشان را در ادبیات و تراژدی های ماقبل فلسفۀ یونانی خوانده بود. لذا نظیر یونانیان که با تخریب تمدن مینوی و تاراج آن خود را صاحب فرهنگ شمردند، با تخریب فلسفۀ پیش از خود حتی به قیمت تخطئۀ فلاسفه ای نظیر افلاطون و اسپینوزا، خود را صاحب فلسفه می نمایاند؛ بی آنکه استدلالی فلسفی در نظراتش نهفته باشد. به همین دلیل هم در پی این است که آلمانی های معاصرش را نیز به وحشیتی ترغیب کند که بر طبق نظرش "موبورهای آلمانی" قدیم داشتند. برکشیدن نازیسم و هیتلر وسیلۀ همان مجامع اشرافی واگنری که میدانگاه فکری نیچه و الهام بخش او بودند، مبین ارتباط ذاتی میان نظرات اشراف‌پرست نیچه و "فلسفۀ نژادی" نازیسم بعنوان حقیقتی تاریخی است که لج بازی های کودکانۀ طرفداران نیچه جهت زدودن این لکۀ ننگ از دامانش نمی تواند هیچ تغییری در آن بدهد. همچنانکه تنها عدم استدلال منطقی نیچه و اشراف‌پرستی مزمنش کافی برای گناه تاریخی اودر فلسفه است. شکی نمی توان داشت که تمامی طرفداران نیچه در نهاد فکرشان متمایل به الیتاریسم و تمرکز قدرت حداقل در دست "اشراف سیاسیِ" "جذاب" بوده و هستند. در مورد خود نیچه ضعف جسمی و ضعف فکری ناشی از بیماری روانی طولانی مدت او را دلیل این گرایش به قدرت و عظمت و تمایلش نسبت به خلوص خون اشرافی دانسته اند. همچنانکه تمایل به قدرت جسمانی ناشی از ضعف قدرت فکری است.

در نهایت کیفیت فلسفۀ اروپایی را از دو نتیجه و تأثیر عمومی و جهانی آن می توان تشخیص داد: اول حوزه تأثیرات و نتایج فرهنگ اجتماعی و دوم حوزۀ تأثیرات و نتایج علمی آن. در حوزۀ اول استثمار، استعمار، امپریالیسم و نئولیبرالیسم مراحل مهم این تأثیرات فرهنگی فلسفۀ اروپایی در جهان محسوب می شوند که تماما ضد بشری بشمار می روند. در حوزۀ دوم نیز نتایج مهم فلسفۀ اروپایی منجر به «بحران غیر قابل حل اساس ریاضیات» و تناقض میان دو نظریۀ اساسی علم که نظریۀ کوانتوم و نسبیت عمومی هستند، شده است.


حواشی و توضیحات:

(1) http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=46181


(2)این نامه ها را در بایگانی آکادامی علوم پروس می توان یافت:
Preußische Akademie der Wissenschaften (Hg): Kants gesammelte Schriften, Bd. XI. Briefe 1789-1794, Berlin 1900

(3) http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=22324

(4) https://storeikj.firebaseapp.com/aa628/der-bausatz-des-dritten-reiches-die-deutsche-kulturrevolution-1890-bis-1933-german-edition-by-wolfgang-prabel-b00v65nm6m.pdf


(5) بنگرید مثلا به ویل دورانت «تاریخ فلسفه».

منبع: سایت عصرنو

انتشار مطلب فوق فقط با ذکر نام ماخذ مجاز است.