2019-01-07

طوفان نوح در کنار ما - بخش دو فصل اول




بخش دوم


برونفکنی:
نابرابری اجتماعی ، در ارتباط دیدن
این راه و روش .... رفاه نسبی را، در مقابل شرایط نا گوار نسبی، ایجاد می کند.
"یوهان یاکوب هوتینگر، توصیف شخصیت تئوفراستوس (1821)"[1]

دینامیک سرمایه داری و قیمت آن
"جامعه برونفکن" پدیده‌ای مربوط به قرن 21 نیست. برون فکنی به صورت اجتماعی دیر زمانی است عمل می کند، از زمانی که سرمایه داری جهانی وجود دارد، و نه از زمان فرو ریختن دیوار برلین و سقوط جماهیر شوروی. جامعه شناسان همزمان در مقابل اعلان آنموقع مبنی بر اینکه اکنون عصر جهانی سازی و«یکی شدن» در جهان سرمایه داری کامل شده است، اطلاعاتی ارائه دادند، مبنی بر اینکه جهانی سازی سرمایه داری پدیده ای است که به قبل از جنگ جهانی اول مربوط می شود. در دهه های میان 1870 و 1914، بین المللی شدن تجارت وهجوم جریان سرمایه داری، برجسته تر از اخیرا در قرن بیستم بعد از پایان جنگ سرد و سیستم رقابتی، بوده است.

یک چنین چشم انداز زمانی، البته که نسبت به تاریخ سرمایه داری جهانی خیلی کوتاه است، سرمایه داری، به عنوان سیستم اقتصادی، از ابتدا بر توسعه، بر گسترش حوزه اعتبار، و بر زیر پا گذاشتن مرزها شکل گرفته است. و این تنها درروح منطق سیستم انتزائی آن نیست [2]که در نتیجه آن باید بلا انقطاع سود کسب گردد، و دوباره به صورت سود آور سرمایه گذاری شود تا سیکل گردش سرمایه را درتداوم نگه دارد - یعنی، برای اینکه حرکت جریان تولید و سرمایه گذاری مجدد سود حاصل، در دور بعدی برقرار بماند ، و قادر باشد در ابعاد بزرگتر آنرا تداوم دهد. این منطقِ یک بازتولید اقتصادی پایداروگسترش یابنده و گسترش دهنده پایه، همزمان ابعادصریح مادی و، نه این اواخر بلکه از ابتدا، ارضی دارد. سرمایه داری برای اینکه بتواند در طول زمان برپا بماند باید، دستبردش رادر محدوده عملش گسترش دهد، همواره در محدوده اجتماعیِ، سرزمینها و محیط‌های جدید وارد شود. کسب سود بر مبنای اصول سود آوری سرمایه گذاری دارای الزامات تعمیم دهی ساخته خودش می باشد، آری اجبار به کمال: گرایش به اینکه تمام دنیا در قلمرویش قرار بگیرد، در اصل همه چیز برایش به عنوان موضوعی Objekt که بهره برداری اقتصادی داشته باشد تبدیل می شود، در آخر همه چیزبه جریان دنیای کالای سرمایه داری کشیده می شوند.

استراتژی های بازار شرکتهای عمل کننده در سراسر دنیا و-به عنوان روی دیگر سکه- سیاستهای محلی دولتی، همچنانکه درسراسر جهان عمل میکنند و هر روزه بخش اقتصادی روزنامه ها را دربر می گیرند، فقط گرایش سیستماتیک اِعمال شده جاری توسعه را، هرچندکه نوع جدیدگرایش سیستماتیک اجباری توسعه سرزمینی آن باشد، تشکیل می دهد. تقاضا و عرضه بازار داخلی به طور مساوی، برای شرکتهای صنعتی بازرگانی و خدماتی، همواره کوچک می شود: بخشهای زنجیره تولید ارزش به کشورهای متفاوتی منتقل می شوند، تا زمانیکه و تا وقتی که در آنجا ها به خصوص نیروی کار ارزانتری بدست آید. در هر بازار نو ظهوری سرمایه گذاران بین المللی همیشه جوینده سود، پشت در آماده هجوم ایستاده اند تا زمانی که بلافاصله مکان جذاب دیگری را جهت سرمایه گذاری کشف کنند.
بعد از تایوان ویتنام توی صف بود، هم اکنون کوبا در نوبت استارت ایستاده است و کره شمالی خودش می تواند بزودی -با انجام و یا توقف تست موشکی- مشخص کند که، آیا می خواهد در فرصت باز شده ( وادامه دار) ورود به سیستم جهانی سرمایه داری کارت ورودی رابدست آورد.

این سیستم جهانی سرمایه داری به این صورت چیز نویی نیست -در تاریخ تحولات از حدود پانصد سال قبل وجود داشته است. از ابتدای امر تمام دنیا را در بر نگرفته بود و همچنین به یکباره تمام قسمتهای معروف را ‌فرا نگرفته است. اما از سالها قبل به عنوان سیستم جهانی اقتصادی تا آنجا پا گرفته، که مناطق مختلف دنیا، با اقتصادهایی که در عملکرد به سبک متفاوتی هستند را، در هم تنیده و در ارتباط متقابل قرار داده: مناطق تولید را با مناطق عرضه و مناطق مصرف، نواحی استخراج منابع را با آنهایی که بر رویش کار میکنند و به مواد ارزشمند تر تبدیلش می کنند، نواحی صنعتی را با نواحی کشاورزی، مراکز مالکیت سرمایه را با آنهایی که کار ارائه میدهند. یا ساده تر و با عبارات متداول تر فرموله شود، با تحلیل سیستم جهانی تقسیمات عوامل funktionale و مناطق regionalge «وحدت» دنیای مدرن سرمایه داری بنویسیم:[3] «مرکز» با «پیرامون» را[بهم مرتبط می سازد]. مشخصات سیستمی این چیدمان به این می رسد، که چگونه تغیر هریک از اجزاء در این شکل بندی به طورمتقابل بهم مرتبط هستند. نقشی که هریک از کشورهای پیرامون در سیستم سرمایه داری جهانی بازی میکند مستقیما وابسته به ویژگی خاصش در رابطه با کشورهای مرکز می باشد ( و برعکس)، تغییرات در یک جایگاه سیستم جهانی، به تغییرات در مکانهای دیگرِ وابسته به آن، کشیده می شود.

قبلا هم آدام اسمیت، یکی از پایه گذاران اقتصاد ملی ، به این اشاره کرده است، که «رفاه ملی» قبل از هر چیز، بر چه اصلی بوجود می آید: بر اصل اینکه، کدام استفاده استراتژیک را از نسبت مطلوبتر داده ها داشته باشیم. چرا بعضی از مناطق رونق می‌گیرند و برخی دیگر در مقابل نه؟ چرا بعضی در اقتصاد پیشرفت میکنند در حالی که دیگران عقب می مانند؟ جواب اسمیت با «نسبت مطلوبتر» داده ها تنها اشاره به حقایق ساده نیست، شرایط پایه ای برای رشد رفاه در یک منطقه که در مقایسه می خواهد از آن دیگری بهتر باشد: آب و هوای ملایم، عدم فاجعه های طبیعی، صلح اجتماعی - قبل از هر چیز ولی کارگر فعال، سرمایه گذاران آماده ریسک، کاشفان زبر و زرنگ، می باشد. موضوع همواره به همین سادگی نشان داده می شود. ولی قاعدتا اینطور نیست اشاره اسمیت به نسبت ثروت اجتماعی خیلی بیشتر به مفهوم روابط متقابل قابل درک است: اینکه تولید رفاه با ساختار مفید در یک منطقه، به طور مشخص و قابل ذکر، با ساختار رفاهی کمتر مفید در مناطق دیگر مرتبط می باشد، رشد یکی ارتباط دارد با اینکه دیگری عقب بماند. و یا اینگونه می شود به خوبی روشن ساخت، که رشد آن بهر حال فقط با عقب ماندگی دیگری ممکن می شود.

آدام اسمیت این مورد آخر را مبنی بر مشخصه ارتباط متقابل رفاه اجتماعی، بعدها وآنهم نه در ارتباط با ملل بلکه درارتباط با سرمایه داری اولیه و وابستگی پیشرفت شهرو روستا، بیان کرد. در مبادلات اقتصادی با نواحی اطراف، شهر نشینان موقعیتی با شرایط مبادله مطلوب تر را -که به آن امروزه شرایط تجاری مثبت گفته می شود- به طور سیستماتیک استفاده کردند. در شمار شرایط مطلوب تجاریِ جامعه شهری، شیب بهره وری بین کار صنعت و کار کشاورزی جایگاه بخصوصی دارد. با بکار رفتن کار معین در صنعت شهری مشخصا جنس با ارزش تری نسبت به کشاورزی روستایی تولید می شود. پس تولید کننده شهری در مبادله مستقیم کالاهایشان، به طور ساختاری دارای برتری است. همچنان که تحلیل اسمیت نشان می دهد، رشد اقتصادی می‌تواند از یک چنین روابط نا متقارن بین قیمت مناسب در جوامع شهری در برابر هزینه آن برای جوامع روستایی، واینگونه واردات و صادرات، در گذر زمان و به دلیل مکانیسمهای متفاوت اجتماعی، در مسیر های نابرابری جریان پیدا کند. شهری ها بیشتر در موقعیتی هستند که خودشان را نسبت به داخل متحد و خارج را منزوی کنند، فعالیت‌های تولید را بین خودشان هماهنگ کنند، سازمان بدهند و خودشان را بر ضد رقیبان خارجی محافظت کنند، علایق اقتصادی مشترکشان را به ثبت برسانند و فشار اقتصادی را بر منابع روستایی اطراف انتقال دهند، که در نتیجه پائین ترین قیمت ممکن را برای تولیدات کالاهای ضروری بپردازند. تثبیت این وضع و رشد تصاعدی این مزایا بعد از مدتی باعث می گردد که ساختاری به وجود بیاید که آنرا یک تعادل بی تعادلی می توان نامید. دینامیک رشد رفاه شهری دست در دست با رکود اقتصادی اجتماعی فضاهای روستایی پیش می رود.

تحلیل سیستم جهانی، به صورتی که از دهه 1970 در جریان است، این وابستگی محلی را اکنون بیان می کند، یعنی در نتیجه روابط نابرابر، بافت نابرابر مبادله بین «مرکز» و «پیرامون»، همیشگی و جهانی می شود- وهمچنین این چیدمان نا برابر، از دوره های تاریخی طولانی تا کنون، تداوم می یابد. سیستم جهانی سرمایه داری مدرن از بحران اقتصادی و سیاسی اروپای فئودالی درطول قرن 16 شکل گرفته است، چیزی که خود از تکانهای شدید در سیستم شهری شمال ایتالیا در قرن 15 تا توافق جنگهای 30 ساله در صلح وستفالن در 1648 بهم تنیده است، نشأت گرفته است. در این ارتباط رشد اروپا به عنوان مرکز سیاسی اقتصادی آن موقع دنیا فقط در بستر سلسله مراتبی کردن مناطق، قابل درک است. که به شکرانه مبادله نابرابر با -از نگاه مرکز- مناطق پیرامونی آن وقت، ممکن شد. و این فقط وقتی قابل درک است که یک عامل در نظر گرفته شود که آدام اسمیت -و همراه او تمام اقتصاد کلاسیک و نئو کلاسیک لیبرالی- در هر شرایط آنرا به عنوان عامل ثانویه نشان دادند: یعنی ایجاد دولت مدرن و بکارگیری قدرت دولتی.

دیوید ریکاردو، اقتصاددان لیبرال انگلیسی در اوایل قرن نوزده سعی کرد با تئوری «برتری نسبی» اش مبنی بر رفاه همگانی، نظریه ارائه شده از طرف آدام اسمیت مبنی بر اینکه، مبادله آزاد، ساختار رشد نابرابر را ممکن می کند، رد کند. طبق نظر ریکاردو، کشورها و یا اقتصادهای ملی که در بازار جهانی با هم رقابت می کنند، میتوانند با تخصصی کردن آگاهانه هر یک از زنجیره های قابل رقابت تر، تولیداتشان را، و همراه آن بهترین تقسیم کار بین کشورهارا، به طوری که بهترین موقعیت بازار را داشته باشند، فراهم کرده، و بدین وسیله در هر کشور رفاه را تضمین کنند. چیزی را که تئوری ریکاردو، به عنوان مدلی که همه جوره دارای اثرات مفید آزادی مبادله است (در کنار چیزهای دیگر) به حساب نیاورده، تفاوت وسیع قدرت سیاسی سیستم جهانی بود: در اینجا، اگر به طور کلی قیاس بازار قابل قبول باشد، به هیچ عنوان همه کشورها قادر نیستند به عنوان بازیگران بازار، با حقوق مساوی، در بازی آزادانه استراتژی های اقتصادی برای سرمایه ملی شان، هر کدام بهترین فرصت سود بری را فراهم کنند. به دلیل اینکه، قبلا هم مثل همین امروزبوده و هست، که کشورهایی با قدرت بیشتر یا کمتر (و یا کاملا ناتوان) درمیزان تاثیر گذاشتن بسیار زیاد و یا کمتر( و یا اصلا) در شکل بندی روابط مبادله اقتصادی دنیا دخالت داشته و دارند. بعضی کشورهارا در گذشته و همین حالا هم می توان مجبورکرد که اقتصاد ملی شان را بر روی یک تولید و مدل سودآوری مشخص و یا یک ساختار صادرات و واردات مشخص تنظیم کنند. که ازچگونگی وضعیت و جهت گیری اقتصاد ملی آنها، دیگران سود ببرند. از قانون غلات (معروف به Corn Laws) انگلستان قرن 19 تا تی تیپ TTIP در زمان ما، همواره ممکن بوده و هست که قدرتمند ترین دولتهای بازیگر، رژیم مبادله جهانی را در جهت منافع خودشان سازمان بدهند و آنهم یقینا به طور مدام تحت افسونگری برنامه ای بر اساس «آزادی» تجارت ومبادله اقتصادی در«نگاه برابر».

در برابر این - باید اینطور گفته شود- ایدئولوژی جهانی شده «تبادل برابر» ، رویکرد سیستم جهانی تفسیر متقاوتی را از دینامیسم سرمایه داری در ابعاد جهانی ارائه می دهد. سیستم مدرن جهانی از سالها پیش منطق گسترش دوگانه ژئو اکونومی و ژئوپولیتیک را دنبال می کند. که در این منطق از توسعه مداوم، با گرایش جهانی تهاجم سرمایه، صحبت می باشد.-کارل مارکس این را در فرمول معروف پ - ک - پَ (پول- کالا- پولَ) [4] به کار برد: در جریان اقتصاد سرمایه داری، کالا در اصل نقش میانجی را بازی میکند برای هدف «نهائی» سیستم، که در آن از پول بتوان پول بیشتر ساخت. این به این دلیل انجام می شود که سرمایه استفاده شده در تولید افزایش یابد، تا بعد همین سرمایه افزایش یافته، برای مراحل بعدی رشد تولید کالا، مورداستفاده قرار گیرد ( و از این پول بیشتر- پَ - برای تولید کالای- کَ - سرمایه گذاری شود و پول - پً- را بدست آورده وبه همین ترتیب). این پروسه انباشت سرمایه اقتصادی، که در ابعاد جهانی به تقسیم کار بین مرکز و پیرامون وابسته است، فقط یک جنبه از دینامیسم پیشرفت سیستم جهانی است. جنبه دیگر آن در کنار انباشت سرمایه، که نقش کمتری هم در بعد ساختاری ندارد، انباشت و تمرکز قدرت سیاسی است. چیزی که قبلا در سطح محلی و اکنون بیشتر در سطح جهانی می باشد، نه در مدل اسمیت و یا ریکاردو، مبنی بر استفاده استراتژیک از داده های مطلوب تر، و نه در طرح مارکس به عنوان بازتولید سرمایه در مراحل رشد مداوم، [این فریایند] بدون بکارگیری دائم قدرت سیاسی قابل تصور نیست.

نابرابری روابط اقتصادی تنها به خودی خود از مکانیسم بازار ناشی نمی شود، و به یقین هم به خودی خود پایدار نمی ماند. امکان اینکه روابط مبادله نابرابر را در ابعاد جهانی ایجاد و پابرجا نگهداشت، تاریخا به وسیله رشد مرکزیت مدیریت دولتی ممکن شده است، به خاطر تجاوز قدرتهای اروپایی به سرزمینهای ملتهای دیگر دنیا، و در آخر بکار گیری قدرت نظامی برای امنیت موقعیت دولتهای اروپایی -و رفاه ملتهایشان- در سیستم جهانی. تاریخی که می تواند بخشی از دنباله چرخه ای باشد که هژمونی های مختلفی را با صعود و سقوط شان توضیح می دهد: از دولت شهر ژنوئوس در قرن 17 تا «قدرتهای مرکز» هلند در قرن 18 و پادشاهی متحد بریتانیا در قرن 19 تا به قدرت قاره ای ایالات متحده از جنگ جهانی اول به بعد و احتمالا چین در قرن 21. به تناسب تاریخ جهانی اما داستان پیچیده تراست و از روابط قدرت چند قطبی (مثلا بین دولتهای استعماری قرن 19 و یا چند قدرت اتمی در قرن بیستم)، از ظهور اقتصادهای «نیمه پیرامونی» (مانند کشورهای تازه صنعتی شده بعد از جنگ جهانی دوم و یا اخیرا کشورهای عضو BRICS [5]) همینطور از جابجایی مداوم قدرت در دنیا، که به هیچ وجه در چهارچوب مصنوعی اعصار تاریخی در قرون مشخص نمی گنجد.

به این شکل و یا آن شکل ولی مشخص است، که سیستم جهانی جدید به وسیله یک منطق گسترش اقتصادی با حمایت سیاسی مشخص می گردد، که در آن ثبات قدرت «تاریخا» گاهی بیشترعلنی(مانند دوران اوج امپریالیسم و تسلط استعماری اروپا) و گاهی کمتر علنی از خشونت استفاده کرده است ( مانند از اواسط دهه نود در رژیم سازمان تجارت جهانی WTO [6]). با این شرایط یک هندسه یِ از یک طرف کاملا متغییر، و از طرف دیگر کاملا تثبیت شده، بین مرکز و پیرامون برقرار شده است، که از سده های قبل تا هم اکنون نقش محافظ ژئو پولیتیکی را برای هر پدیده ای بازی می کند. هر پدیده ای که اساس علائق ما(منظور از ما، شهروندان جوامع برونفکن است-مترجم) در آنجا است: برای برقراری ساختار روابط متقابل نا برابریها، برای پروسه تولید ثروت و رشد رفاه با کمکِ گذاشتن بار و هزینه بر دوش دیگران.

وقتی این سیستم جهانی اکنون بر پایه یک برهم انباشتگی پی در پی قدرت سیاسی و اقتصادی عمل میکند، پس بر این اساس همیشه این سئوال مطرح می شود که از کجا سرمایه داری جهانی بالاخره دینامیسم عظیم، شناخته نشده، ظاهرا بی پایانش را بدست آورده است. آن دینامیسمی که همواره شاهدان و مفسران مسحور آن هستند، فرقی نمی‌کند که وابسته و مدافع، یا منتقد و بی توجه به آن. تا بحال سندی وجود نداشته که اینچنین موثر، سرخوشی ناشی از قدرت گسترش و تحول سرمایه داری را- اگر چه اینجا و آنجا به صورت ترک خورده- به تصویر بکشد به جز مانیفست کمونیست. با رشد یک نفس وتصویر احترام آمیز، باپیشرفتش که همواره درهم شکننده قید و بندهای کهنه وعبور از مرزهای جدیداست. « ولی همیشه بازارها رشد می کنند، همیشه نیازبیشتر می شود» بازنویسی مارکس و انگلس از گسترش سرمایه داری. اینجا انسان از خودش سئوال می کند این چطور میتواند باشد؟

جامعه شناسان برای این سئوال اصلا جوابهای خوبی را آماده ندارند. اکثرا فقط یک ارزیابی از دینامیسم داخلی سرمایه داری را به کمک می گیرند، که مکانیسم وجودی درون آن بدون اثبات باقی می ماند. درسبک عمل نظریه سیستمها، توجه به «منطق ذاتی» موتور اقتصادهای سرمایه داری، به طور مثال به تحلیل این می رسد که سرمایه داری خودش بر روی پرداختها، و یا بر روی ارتباط اجتماعی متقابلا بهم وابسته یِ همیشه جدید، از نیاز به پرداخت و ضرورت پرداخت، و یا آمادگی پرداخت و توانائی پرداخت، باز تولید می کند. از این منظر، سیستم اقتصادی جوامع مدرن از یک به اصطلاح نبض « خود نو گری» پوشیده شده است: سرمایه داری بنا بر این «از خودش زنده است»، از خودش«پیشرفت میکند»، از خودش«رشد می کند».

سرمایه داری میخواهد اینچنین منطق ذاتی سیستماتیک برایش بیان شود، ولی این برداشت گمراه کننده است، -یک نوع سند مونشن هاوزنMünchhausen-Akt اقتصادی (یعنی دچارنوعی توهم شدن-مترجم)- که سرمایه داری خودش را با خلق خودش از باتلاق هربحرانی بیرون بکشد و همزمان با عملکرد خودش همیشه به قله پیشرفت اقتصادی حرکت کند. سرمایه داری یک متحرک همیشگی نیست که یک بار به حرکت در آید و بدون نیاز به انرژی برای همیشه در حرکت باقی بماند. مانند هر موتوری باید هر انباشتگی سرمایه دوباره از نو در آن احتراق صورت گیرد. ماشین ارزش افزایی سرمایه داری نیاز به یک جریان ثابت و همیشگی از ارزشها، از هر نوعی دارد" کار، زمین و پول، کار دستی، کار مغزی و کار مراقبتی، توده حیات، ذخایر زمینی و مواد سوختی. این دقیقا آن چیزی است که ماکس وبر در تحلیل معروف ماتریالیستی جلو چشم نداشت، او در ابتدای قرن بیستم موتور فرهنگی سرمایه داری مدرن را -که از سلولهای راهبه ای به زندگیِ شغلیِ زاهدانه-عقلانیِ شیوه ی زندگیِ فردی، بیرون کشیده شده- دقیقا تا زمانی در حرکت می بیند که «آخرین خروار سوختهای فسیلی سوزانده شده است».

سرمایه داری نمی تواند از درون خودش، خودش را تغذیه کند. او از موجودیت یک «بیرون» زندگی می کند، که خودش را تغذیه می کند، او هر سوختی را مصرف می کند -چه مادی و چه غیر مادی- که راه اندازنده باشد و بدون آن سوخت آتش باصطلاح دائمیش می تواند ناگهان خاموش شود. در سنت جامعه شناسی مبتنی بر ماتریالیسم تاریخی، اساسا تحلیل بر این پایه است که، سرمایه داری باید همواره -همچنان که در مانیفست کمونیست آمده- زمینهای جدیدی را بدست آورد. دقیقتر می توان گفت، همیشه باید سرزمینهای نویی برایش فراهم گردد. در مانیفست کلمه سرزمین نو ابتدا به مفهوم، چیزی که بهره وری حاصل کند؛ می باشد- با کشف و مستعمره کردن آمریکا، با غلبه برهند شرقی و بازارهای چین، اساسا با رشد «مبادله با مستعمره ها». همچنین روند پایدارسرمایه دارانه «غصب زمین» با این تکمیل شد که، اگرمفهوم آنرا بخواهیم بیان کنیم این می شود که: ((همیشه دسته های جدیدی از افراد به عنوان نیروی کار خالقِ ارزش اقتصادیِ مرتبط با بازار با آن تنیده شد(در سراسر جهان به عنوان مثال 170 میلیون کودک، در اینجا به بزرگترهایی که از قدیم بودند افزوده شد)؛همواره توانایی ها و خصایل این نیروهای کار را(دانششان را، وجدانشان را، احساسشان را) از نظر اقتصادی قابل استفاده می سازد؛ همواره اشکال جدید زندگان( میراث انسانی، حیوانی، گیاهی) به صورت اشیاء در اختیار اقتصاد خصوصی در می آید؛ همه چیزهایی را که می توانند ارزشدار باشند -و ظاهرا چیزهایی که این امکان را هم ندارند- به سرمایه تبدیل شده و در بازارهای مالی مبادله می شود.

همه اینها همچنانکه گفته شد از قرن ها قبل انجام می شد. اما منطق گسترش سرمایه داری بدیهی است که هنوز قابلیت ارتقاء دارد، همچنین تاریخا نشان داده که اجبار به یک رشد دائمی را پشت سر گذاشته - با تامل به اینکه، با نظر به گرایشی که اخیرا مطرح است یعنی «فینانسیالیشن» Finanzialisierung (مالی سازی. یعنی همه چیز را بدست بازارهای مالی سپردن- مترجم) سرمایه جهانی، که تا بعد از بحران مالی 2008 و 2009 هم همچنان ادامه یافته، بعضا در فرمهای پوچ سرمایه گذاری افزایش یافته است. سرمایه داری مدرن جهانی هیچ مرز قابل تصوری را نمی شناسد. او شبیه یک حراج دائمی ارزشهاست. شعارش اینست «همه چیز باید به فروش برود» همه چیز باید بیرون آورده شود. ثروت از درون زمین، توان از درون کارو آینده از درون پول. همه چیز باید بیرون بیاید -و آنهم مداوم، همواره و تا ذره آخرش. همه چیز باید بیرون بیاید تا به خورد مکانیسم بازار برود تا بتواند در ارزش افزوده اقتصادی ذخیره شود. به این ترتیب، سرمایه داری یک ترکیب غول پیکری از تصرف، و خلق ارزش اقتصادی ممکن وابسته به این تصرف، مشاهده می شود. از یک طرف.

از طرف دیگر سرمایه جهانی شده مدرن، بر روی یک ترتیبی از جابجایی Arrangements der Auslagerung عمل می کند که در رده کمتری از اهمیت قرار ندارد -و آنهم در واقع همان هزینه عظیم خلق ارزش اقتصادی است. بخش برجسته ای از این هزینه به بیرون فکنده می شود. بنا بر این آنجایی که رفاه فراوان بدست می آید، آنجا فقط نیمی از آنچیزی که به قول نویسنده و منتقد اجتماعی انگلیسی به نام "جان روسکین[7]" «رنج» Übelstand خوانده شد، ساخته می شود. "روسکین" سرمایه داری صنعتی نیمه قرن نوزدهم انگلیس را جلو چشم داشت، در حالی که آدام اسمیت چشم انداز علمی «رفاه ملتها» را در برابر واقعیت اجتماعی «رنج» بخش دیگری از ملت قرار داد. هردو پدیده، زندگی خوب اینجا و زندگی بد آنجا، را او در یک ارتباط درونی به یکدیگر متصل می دید. و او حق داشت: دینامیسم سرمایه داری، که از جانب خیلها اغلب و با علاقه در سطح بالایی تمجید می شود، قیمتش معنای دوگانه ای دارد. ((قیمتی که آنرا کسی دریافت میکند،«والت» ثروت است. قیمتی که ولی آنرا دیگران پرداخت کرده اند، «ایلت»ضد ثروت است: آنچنانکه روسکین با خلق آن کلمه زبان خرد کن غیر مرسومش استدلال می کند، خیلی ساده به یک واژه متضاد مناسب نیاز است تا جامعه مرفه انعکاس تصویر مقابل خود را باز بیند تا چشمانش را برای دیدن «دیگران» هم باز کند.
همچنین واژه کمی بلندبالای «برونفکنی» اصطلاحا یک لغت ساختنی است، آیا اینهم راحت بر زبان جاری می شود، باز هم نه. ولی این لغت بیان کننده آن چیزی است که در ابعاد جهانی وجه تاریک و پنهان رفاه ملل را، که علاقه ای به دانستنش نیست، منعکس می کند و آنرا روشن می سازد: « رنج» ملل دیگر را.


پاورقی ها از مترجم است
----------------------------------------------------------------------------

1- ثئوفراستوس (تئوفراستوس - Theophrastos) (۲۸۷–۳۷۲ پ. مΘεόφραστος) در شهر اِرِسوس (Eresos) در جزیرهٔ لسبوس (Lesbos) متولد شد و در آتن نخست شاگرد افلاطون و سپس ارسطو بود. به علت نفوذ سخن و شیرینی گفتارش، ارسطو به وی لقب تئوفراستوس یعنی «سخنگوی خدایی» داد، در حالی که نام اصلی وی تورماتوس (Turmatos) بوده‌است. ارسطو وی را سرپرست فرزند خود و سپس وصی خویش کرد. وی از سال ۳۲۱، یعنی پس از مرگ استادش تا پایان عمر سرپرست مدرسهٔ ارسطو (لوکیوم - lyceum) بود. نقل از ویکیپدیای فارسی

2- dies nicht allein in Sinne der ihm eigenen, abstrakten Systemlogik

3- mit der Weltsystemanalysen die funktionale und regionalge aufteilung der einen Welt des modernen Kapitalismus beschreiben

4- در اینجا به فرق اساسی شیوه مبادله در سرمایه داری با شیوه مبادله در زمانهای قبل از سرمایه داری اشاره دارد. یعنی در قبل از سرمایه داری هرکس مازاد کالاهای مورد نیاز خود را در بازار عرضه می کرد نه به منظور سود بری بلکه به هدف رفع نیازش به کالای دیگری و این مبادله به این شکل انجام می شد که ابتدا شخص دارای کالا بود و آنرا با پول مبادله می کرد تا با پول بدست آمده کالای مورد نیازش را بدست آورد این نوع مبادله را اصطلاحا ( ک-پ-ک) می گویند یعنی کالا پول کالا.
در سرمایه داری ولی اساسا مبادله به هدف کسب سود انجام می شود یعنی صاحب سرمایه پول خود را می دهد و کالا بدست می آورد تا آنرا در بازار با قیمت بالاتری بفروش رساند و در این فرآیند به پول خود بیافزاید که به آن (پ-ک-پ پریم) می گویند که در آن پ پریم از پ اولیه بیشتر است. قابل ذکر است که در سرمایه داری نیروی کار هم خود کالا به حساب می آید.

5 - نام بریکس (BRICS) از به هم پیوستن حروف اول نام انگلیسی کشورهای برزیل، روسیه، هند، چین و بعدها آفریقای جنوبی شکل گرفت. این گروه به واسطه دارا بودن نیمی از جمعیت جهان و بین 25 تا 28 درصد از ظرفیت اقتصاد جهانی و نیز منابع انسانی و طبیعی غنی حاصل آمده است.

6 - سازمان تجارت جهانی (به انگلیسی: World Trade Organization) (به شکل مخفف: WTO) یک سازمان بین‌المللی است؛ که قوانین جهانی تجارت را تنظیم و اختلافات بین اعضا را حل و فصل می‌کند. اعضای سازمان تجارت جهانی کشورهایی هستند که موافقت‌نامه‌های (حدود ۳۰ موافقت‌نامه) این سازمان را امضا کرده‌اند. مقر سازمان تجارت جهانی در ژنو، سویس قرار دارد. تا سال ۲۰۱۶ تعداد ۱۶۴ کشور عضو این سازمان شده‌اند. نقل از ویکیپدیا فارسی

7 - John Ruskin ( 1819 – 1900) روسکین در برابر لغت ثروت wealth کلمه ای را ابداء کرده بود به نام illth تا به نظر او جنبه تاریک و رنج ثروت را که همواره روی دیگر آن وهمراه ثروت است نشان دهد. این کلمه که به قول نویسنده زبان رنج ده و یا زبان خرد کن است هنوز هم در ادبیات مربوط به بیان نابرابری کاربرد دارد.
فصل بعدی فصل قبلی

تمام حقوق مطلب فوق محفوظ و در اختیار سایت manotoma.de می باشد. برای انتشار این مطلب فقط مجازید از کد زیر برای انتقال مستقیم آن استفاده کنید.
برای دریافت کد و انتقال آن به وب سایت خود، بر روی embed کلید کنید.